حرف تنهايي من

در سکوت مرگ آور تو
کدامین فکر بر شاخه نشسته است
که دنیای من، انتظار را
این چنین رعایت می کند!
در برهوت بی حرفی
چه ستمگرانه خلوت گزیده ای
و من در هیاهوی ناگفتن های تو
جسارت زیستن را از دست داده ام
حرفی نمی زنی...
و دشنه ی سکوت
بر گلوی ترانه ام زخم می کارد!
ای دیر آشنا!
بر ناتوانیِ امروزهای من خرده مگیر
من،
توفانِ دیروزهای غروری سردم
که به امید آرامشِ ساحل تو
بر گونه های ماه بوسه زد
که  رامِ چشمهای تو بود
که دلدادگی را با خطی برجسته
بر پیشانی تو جستجور می کرد !
دستهای مرا پاسخی بده
تردید های فرسوده، با فشاری بی رحم
امروز مرا از هم می پاشد!
اینجا،
در مردابِ شنیدن جا مانده ام
و تو یک ریز
در قاب سکوت زندگی می کنی!
حقیقت لبهای تو چیست؟
ای کاش می توانستم کلیدی باشم
برای حرفی ناگهانی!
و تو در حبابی بی وزن بالا می رفتی
و از ارتفاع گفتن
بر وسوسه ی بی حساب من می باریدی!
تا پرده های تردید،
از تماشای من کنار می رفت
و قلب تو، با حقیقتی روشن
برابرِ قلبم آشکار می شد!
مردِ سکوت!
قفل لبهای تو، همسفر خستگی های من است
آنگاه که با معجزه ای شکوهمند
لذتِ شنیدن را،
در اعترافی شیرین شاید هم تلخ 
بر من ببخشی
و از سکوت هجرت کنی!
چرا که سالها، در استوای سکوت گذشت...
حالا،

فریاد بزن
تا من نیز بدانم
مرا از این برهوت نجات بده
حال که سکوت شکسته ام
تو سکوت برگزیده ای
بشکن
تا بدانم چیست 
در این سکوت مبهم ات
در نگا ه های تلخ ات
مرا از این
برزخ نجات بده
.
.
.
.
.

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()