حرف تنهايي من

سلام

خیلی وقت بود که نیودم اینجا

اونقدر گرفتارم و خسته...... اونقدر وامانده ام در این پیچ و تاب زند گی که دیگه نوشتن هم یادم رفته

دیگه حتی نوشتن هم بهم احساس آرامش نمیده

انگار دیگه هیچ واژه ای نمیتونه بیانگر حال و روزم باشه

نمیدونم باید مثل هر سال باید بنویسم

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
نغمه شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست،
نرم نرمک میرسد اینک بهار،
... خوش بحال روزگار،
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز،
خوش بحال سبزه ها و دشتها....
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ،
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...

 

 

 

یا نه باید جور دیگه ای بنویسم

 

هر وقت میام اینجا یه حس خوبی پیدا میکنم

یاد دوستان گذشته ام می افتم یاد روزهایی که نوشتن باعث میشد آروم بشم

یاد دوستانی که بهم درس زندگی دادند باعث شدند خودم را بشناسم توانایی هام را بشناسم

اینجا درسهای زیادی گرفتم و ازشون ممنونم مخصوصا یک نفرشون که خیلی چیزها تو زندگی بهم یاد  داد

 

خب بگذریم

 

به هر باز سال جدیدی در راهه چه شاد باشیم و چه غمگین این سال جدید از راه میرسه

چه نا امید باشیم و از همه چی بریده باشیم زندگی در جریان

پس چه بهتر که همچنان امیدوار باشیم و به زندگی ادامه دهیم

 

به امید روزهای بهتر

برای تمام کسانی که این خط خطیهای بنده را میخونند آرزوی روزهای خیلی قشنگ را دارم

 

نوروزتان مبارک

+نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت٢:٢٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()