حرف تنهايي من

عجب روزگار غریبیست.........
آنقدر فریادهای خفه شده در درونم هست ...

 دلم می خواهد فریادی بزنم که کوهها و صخره ها به لرزه بیایند .

اما حیف

 محال است . باز هم باید در گلو ....

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۱ساعت۱:٠٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()