حرف تنهايي من

گاهی میان حقیقت وسراب گم میشوی... گاهی میان شیشه های ترک خورده تنهائی..

گاهی میان ....

و هربار که از این شاهراهی دل گذر میکنی...

باهرنفس... چیزی در درونت به یکباره فرو می ریزد ..همان تـــــه ِ ته کنج دلت...

میفهمی که چه میگویم...!؟

نه اینکه بد باشدا...نــــــه!!!

همیشه هم بد نیست...

 

گاهی ماندن بر سر همین دو راهی ها.... همان دلــزدگی ها و خسته شدن ها....

همان تــــه ِ تـــهای امید.... همان کورسوترین روشنایی که در باتلاق ناامیدی فرو رفته....

به یکباره...

یک اتصالی میان دلت وخودت برقرار میکند....

آن وقت تلاطم درونت تو را ازهمان جایی که بارها وبارها زمین خوردی

ازهمان جایی که بارها وبارها دلت شکست...

برمیگرداند به گذشته... تاببینی کجای کارت اشتباه بوده ....

 

اینجاست که ذهنت درگیر میشود...

اینجاست که  برای پیداکردن جواب معماهایت که مثل تکه های پازل گمشده میمانند ...

جستجو میکنی... همان تـــه ِ تهای نیمه تاریک وجودت...

تا شاید بدانی چرا...

که چرا تمام اتفاقات زندگی ...اتفاقی نیستند....

که چرا نقش آدم های دور وبرت یکریز تکرار میشود...

وبعد...وقتی که علتش را پیدا کنی....

تمام تمنای نگاهت را در چشم هایت خلاصه میکنی و بایک چشمک به درون ائینه

وبا پاشیدن یک لبخند به رویش ...

همان نیمه گمشده ات....

همان نیمه تاریک درونت

آشتی میکنی تا بهترین لحظه ی زندگی ات را بیافرینی...

+نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت۱۱:٠٧ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()