حرف تنهايي من

چند شب پشت سر هم ،هر شب خواب می بینم مردم

بالای سر قبرم ایستادم.... خانواده ام ،خواهرام ،مادرم،پدرم و دخترم دور قبرم نشستند و کلی اقوام و آشنا و غریبه دورش ایستادند....

خانواده ام هر کدوم به زبان خودشون چیزهایی از من می گویند و گریه می کنند....

دخترم با قیافه ای خونسرد اشکی می ریزد انگار هیچ وقت نسبتی با من نداشته.....

از حرف ها و ناله های خانواده ام خودم هم بالای سر قبرم گریه می کنم

میان جمعیت چشمانم دنبال یک نفر می گردد اما نیست....

همیشه شنیده بودم مرگ آدم ها را عزیز می کند

اما مرگ من عزیزم نکرد برای او

چند روز پیش مردم.... سالهاست بارها مرده ام.... اما این بار  زخم اش کاری بود...... 

دیگر جان نخواهم گرفت!!!!

هر بار از خواب بیدار شدم صورتم خیس از گریه بود.....

 

+نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳٩٤ساعت۱۱:٠٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()