حرف تنهايي من

حسرت هایی بر دل ام هست 

حسرت هایی که مثل یک آه بلند جانسوز از ته تهای سینه ام بیرون می ریزد 

حسرت اینکه مادرم وقتی میبیند مدتها خبری ازم نیست....یا وقتی صدای یخ زده ی بی روح ام را می شنود ، چادر بر سر کند خود را برساند به در خانه ام....زنگ بزند ...بیاید و بگوید کجایی مادر ؟ 

پریشان شود وقتی صدای مُرده ام را می شنود و شتابان برساند خودش راو بگوید غمت به جانم چه ات شده است ؟

بیست و دوسال است این حسرت به دل ام مانده

 

آخ ......حسرت دیگرم...... پدر.....پدری که خودخواهی اش هرگز بهش اجازه نداد درد. دخترش را بفهمد......دید ولی نفهمید....

آخ که چقدر. دل ام می خواست وقتی خبری ازم نیست  گوشی ام زنگ بخورد صدای پدر را بشنوم. که بگوید. مریمِ بابا  دلت برام تنگ نشده اما من دلم برات تنگ شده.....فقط یکبار بپرسد غمت چیست در این سکوت لبهای فرو بسته ات..... یکبار فقط یکبار درد و دلم را بپرسد......اما تا بخواهم همیشه سرزنش ام کرده است.....

هِی هِی هِی......حسرت روی حسرت بر دل ام مانده

حسرت. همراه زندگی ام که فقط یکبار به من بگوید گور بابای دنیا و همه....خودته و بودنتو عشق است......اما خودمو و بودنم هیچ گاه در گرو چیزی نبوده است .....

 

دل ام می خواست اینجورموقع ها که زخم خورده ام ، اونم یه زخم کاری....شال و کلاه کنم برم سمت خاله ای ، دایی ای ، عمویی ، عمه ای ، مادر بزرگی بگم برای یکی شون از زخم به جان نشسته ام ...... اما یه عمر بهم گفتن هیس ! هیچکی هیچی نفهمه

و منم یک عمر شدم هیس....هیچکی هیچی نفهمید ......

تنهایی یعنی همینا....... که کز کنم کنج خونم و بغض کنم و خودمو بغل کنم.......

آخ که چقدر دل ام این حسرت های به دل مانده ام را. می خواهد....

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤ساعت۱٠:٢٩ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()