حرف تنهايي من

می دانی  ؟

در این سال های زندگی  بارها و بارها شکسته ام؟

هر بار که شکستم ....نشستم پای تکه های شکسته ام و هی بند زدم تکه ها را بر هم و هر بار تکه هایی گُم شده بودن ....بعد از هر بار بند زدن تکه هایم هیچ گاه مثل قبل ام نشدم .....تکه هایی کم بود اما باز ایستادم و ادامه دادم.

می دانی ؟

در طول این زندگی بارها و بارها مُردم ...... آری بارها مُردم !!    هر بار بعد از مُردنم ، خودم را اِحیا کردم ....سخت بود خیلی سخت، هر بار خود ،خودت را اِحیا کنی..... و هر بار قسمتی از من هرگز به زندگی بازنگشت..... اما باز ایستادم و ادامه دادم

تبدیل شدم به یک آدم خیلی ناقص.....تکه های گُم شده و قسمت هایی از من که هرگز برنگشتن!!!  

و ایستادن های پی در پی و ادامه دادن ها هربار سخت تر می شد !!

اما همچنان ایستادم ....

آخ که این زخم آخری سخت کاری بود .خیلی کاری بود ..... هم شکستم ،هم مُردم

مدتی است سعی می کنم دوباره تکه هایم را کنار هم بچینم و بندشان بزنم....

مدتی است هر کاری برای اِحیای دوباره ام از دستم بر می آمد انجام دادم....

اما بی فایده است...... تکه های زیادی را از دست داده ام دیگرهیچ جور بند زدنی نیست.....

اما نمی دانم چطور باز ایستاده ام.....

اما یه چیز را خوب می دانم ...... این ایستادن خیلی فرق دارد هر روز زمین ام میزند آنهم روزی چند بار......

نمی دانم .....فقط این را می دانم این روزها خیلی زمین می خورم و هی گریه سر می دهم و با کلی رنج و درد می ایستم......نمی دانم کدامین زمین خوردن دیگر ایستادنی در پی اش نباشد.......

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٤ساعت٩:٤۸ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()