حرف تنهايي من

نمی دانم چه مرگمه

حالم با تمام این 42سال عمر گذشته ام فرق داره....

بار اول نبود از این مشکلات تو زندگیم !!

بار اول نبود فحش و تحقیر و بدو بیراه!!

بار اول نبود داد و فریاد!!

 

اما اینبار انگار من دیگه مریم گذشته نبودم.... دیگه دست و دلم نلرزید

دیگه نترسیدم

دیگه ....هان دیگه انگار همه چی برام بی معنا بود....بی ارزش...

اونقدر در درون بارها مرده بودم و بارها برگشته بودم که اینبار نای برگشتن نداشتم

توی کما موندم

فقط نفس می کشم

کم کم داره همه چی از یادم میره

زن بودن.... زنیت داشتن.....آشپزی..... مادر بودن...... 

کلا بودن را دارم فراموش می کنم

اینبار دیگه نای برگشتن ندارم......

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳٩٤ساعت۱٠:٤۸ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()