حرف تنهايي من

سلام

خیلی اوقات به اینجا سر میزنم....اینجا پر از حس و احوالات ام هست که میان کلمه ها جاخوش کرده اند....خاطرات، لحظه های برش خورده از زندگی که به شکل مبهمی میان شعرها و واژه ها غوطه می خورند و من با خواندشان گاه می خندم و گاه غمگین می شوم و گاه هق هق اشک میریزم...

اما امروز... حسی که مدت زیادی منو در بر گرفته..... حسی که دوستش دارم

یک بیتفاوتی محض!!

انگار دیگر هیچ چیز این دنیا برایم مهم نیست.... هیچ چیزش جز کمی دخترم .... 

دیگر آدمهای دوروبرم برایم مهم نیستند....نه که خودشان نه اصلا بلکه رفتارشان ،گفتارشان،عشق شان، نفرت شان.....هیچکدام اینها دیگر برایم مهم نیست

دیگر حتی ذره ای نگران از دست دادن نیستم.... زنده بودن شان برایم کافی است....ترکم کنند و بروند دیگر ناراحتم نمی کند

یه حس عجیب سبکی!!!

+نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٥ساعت۱٠:٢٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()