حرف تنهايي من

من لیلی هستم
 

همهمه داخل اتوبوس هم نتوانست او را از فکر بیرون آورد .سرش را به شیشه اتوبوس چسبانده بود و با حرکت ممتد اتوبوس تکان می خورد.اشک چون شبنمی بر گونه هایش نشسته بود . گونه هایی که روزی از سر شوق و شادی سرخ و سفید بودند و حالا رنگ زرد درماندگی به خود گرفته بود. گرما، فشار و اعتراض مسافران باعث شد، کسی متوجه بار غم سنگینی که روی تن نحیفش افتاده بود نشود. خودش هم ملتفت غصه ها و غم های نهان و آشکار مسافران خسته که ساعتها را در ایستگاههای بی سایبان و صندلی آن منتظر ایستاده بودند نشد.

عکس خودش را بر شیشه اتوبوس وقتی که در مقابل دیوار سنگی ایستاد، دید. چقدر خسته و آزرده و تنها بود. انگار نه انگار که یک دختر هجده ساله است که چندوقت پیش همه فکر می کردند که چهارده سال بیشتر ندارد ؟ سرزندگی و سر حالی او زبان زد خاص و عام بود. اما حالا درست مثل گلی که او را از شاخه جدا کرده باشند و تنها برای لحظه ای در دست بگیرند و بو کنند و وقتی پژمرده شد، در گوشه فراموشی پرتش کنند،شده بود. احساس ندامت، سرزنش کردن خود، اشک ریختن ، غصه خوردن و ناسزا گفتن هم باری از قلب رنجیده اش برنداشت. اتوبوس به ایستگاه ساختمان دل انگیز که رسید، همه چیز دوباره مثل یک فیلم ملال آور و تکراری جلوی چشمانش نقش بست، فیلم زندگی اش با سکانس عشقی آغاز شد

شب ـ داخلی ـ اتوبوس ـچند ماه پیش

روی صندلی لم داده بود و به آرزوهای دور و درازش فکر می کرد ، فکر می کرد اگر این جاده طولانی تمام شود، رویاهایش تمام نخواهد شد. باد خنک صورت پر از طراوتش را نوازش داد و او را غرق غرور کرد. چشمانش را بست و خود را در آسمان خیال رها کرد. اما تا چشم باز کرد چیز عجیبی دید که دلش را به لرزه در آورد . دو چشم عسلی بزرگ که با التماس به چشمانش خیره شده بودند. انگار دو آینه شفاف بودند که چهره اش را منعکس میکردند.از آن دو چشمان عسلی دو قطره اشک مثل رودی کوچک جاری شد. وقتی به لب ها رسیدند ، لب ها به حرکت در آمد و صدای بغض داری از آن خارج شد و شنید:(( چقدر شبیه اونی!... نه اصلا خودشی!))؟

سرخی گونه های (( نسترن)) از شرم یا از غرور ، سرخ تر شد. گریه به هق هقی تبدیل شد، چند مسافر که مشغول کار خود بودند ، زیر چشمی نگاهی به آنها انداختند. (( شهریار )) 25 سال داشت و در چند قدمی نسترن روبروی او در ایستگاه ایستاده بود و سوار اتوبوس شد. بدون مقدمه و بدون در نظرگرفتن این که نسترن غریبه است، انگار که سالهاست او را می شناسد ، سفره دلش را برای او باز کرد :((من شهریار هستم، عشقی داشتم به نام لیلی ، لیلی همه چیز و همه کس من بود. وای که چقدر شبیه تو بود، نگاهش ، خنده هایش ، حرف زدنهایش، همه چیز ... گریه امانش نداد. نسترن دلش برای او سوخت و با گریه های شهریار همراهی کرد. بدون این که بداند سر لیلی چه آمد. آیا بی وفایی کرد و یا با کس دیگری ازدواج کرد. آیا گم شده؟ آیا مرگ او را در چنگال خود گرفته؟ شهریار ادامه داد:((لیلی را کسی از من گرفت که هرگز دستم برای انتقام گرفتن به او نمیرسد، آی قدر قوی است که دارد مرا هم از پا در می آورد )). نسترن با صدای لرزانی پرسید:(( چه کسی؟!)) شهریار با حالت درماندگی گفت:(( مرگ ، مرگ او را از من جدا گرد تو را که دیدم ، ناگهان به یاد او افتادم . و گفتم این لیلی است، ببین روزگار چطور سر به سرم می گذارد و هی آتش به جانم میزند.

مهربانی و احساساتی بودن شهریار در دل مهربان نسترن جا خوش کرد. دوست داشت برای او کاری کند. اتوبوس در آن شب به راهش ادامه داد و به ایستگاه آخر رسید که برای شهریار و نسترن اولین ایستگاه عشق و دوستی بود. همان جا پیمان دوستی بسته و قرار دیدارهای دیگر گذاشته شد.

نسترن برای شهریار توانست جای خالی لیلی را پر کند . شهریار نزد نسترن کمتر از لیلی نام ویاد می کرد . مدت ها بعد وقتی نسترن چیز مشکوک و غیر قابل تحملی از شهریار ندید، رابطه اش را با او محکمتر کرد از اینکه توانسته بود شهریار را آرام کند خوشحال بود ، ماهها گذشت و عشق آن دو منتهی به ازدواج شد، اما رفتارهای نا بهنجار شهریار، شک کردن های می مورد، کتک زدن های بی دلیل و خشم و عصبانیت بی جهت عرصه را برای نسترن تنگ کرده بود. شهریار به هیچ صراطی مستقیم نبود. تا اینکه یک روز زنی جوان صدای زنگ تلفن خانه نسترن را به صدا در آورد و سر از رازی بزرگ برداشت و گفت:(( سلام، من لیلی ، همسر سابق شهریارم و ...)) نسترن دیگر چیزی نشنید . انگار داشت کابوس می دید بعدها فهمید چه کلاهی سرش رفته و چشم و گوش بسته و ندانسته ، فقط به خاطر یک مشت حرف های ترحم انگیز و گریه های تمساحی شهریار فریب خورده بود ...؛

ناگهان صدای راننده او را به خود آورد :(( ایستگاه آخره خانم! بیدار شید ، ایستگاه آخره ، پیاده شید...)) مدارک ازدواجش در دستش عرق کرده بود، مدارکی که هنوز جوهر آن خشک نشده بود.؛

 

 

 

خانمها و آقایان عزیز هیچ فرقی نمیکند همه باید مراقب باشیم که هرگز نگذاریم کسی احساسات ما را به بازی بگیرد و از مهربانیتان استفاده کند همیشه سعی کنید عاقلانه تصمیم بگیرید حتی برای دلسوزی ، احساساتی برخورد نکنید

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت۱٠:۱۱ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()