حرف تنهايي من

جانت سکمن شصت و سه ساله می گوید: اغلب فکر می کنم اگر آن روز بعداظهر در سن چهارده سالگی به کنار ساحل نمی رفتم زندگی ام چه شکلی به خود می گرفت؟ یک لباس زیبا پوشیده بودم ، بعد از شنا ، برای رفع خستگی روی ماسه ها قدم می زدم که مرد خوش لباسی جلویم را گرفت و گفت : ((ببخشید دختر خانم، فکر می کنم شما به درد بازیگر شدن می خورید)) بعد، کارت ویزیتش را به من داد. من گفتم (( وای متشکرم.)) وقتی کارت را به مادرم نشان دادم گفت : (( حتما شوخی کرده)) فکر می کردم مارم اشتباه می کند. در چهارده سالگی قدم 175سانتی متر ، موهایم بلند وبلوند ، دندانهایم زیبا و اندامم متناسب بود . دور از چشم مادر ، به آن مرد تلفن کردم.آنجا واقعا دفتر استخدام بود و مرا استخدام کردند . طی سه سال بزرگترین شبکه زنده تلویزیونی را فتح کردم ! هیجان انگیز بود. در یکی از بزرگترین باشگاهها ، لباس شب آبی رنگ می پوشیدم ، گوینده پکی به سیگارش می زد و مودبانه می گفت:(( سیگار چستر فیلد هیچ طعم نا مطلوبی به جا نمی گذارد )) و من می گفتم :(( بله حق با اوست)) . چندی بعد من شروع به تبلیغات سیگار (( لاکی))‌کردم و عکسم در حال لبخند زدن ، روی جلد میلیون ها مجله چاپ شد . روی کوه پر برف ، در حالی که چوب اسکی و سیگار لاکی در دستم بود و باد موهایم را نوازش می کرد مردم را به کشیدن سیگار لاکی که مثلا به آنها شخصیت می داد، تشویق می کردم . البته آن کوه فقط نقاشی زمینه بود ، من هم اصلا اسکی بلد نبودم . حتی سیگار هم نمی کشیدم . اما هنگام عکس برداری از همین صحنه ، مدیر یکی از کارخانه های سیگار مرا به کناری کشید و صمیمانه گفت : خوب بود سیگار کشیدن هم یاد می گرفتی ، آن وقت بهتر می دانستی چه طور سیگار را نگه داری و به آن پک بزنی... او اصراری نکرد ، اما من در سن هفده سالگی دلم می خواست هر چه زودتر یک زن کامل شوم . طولی نکشید که اولین پاکت سیگار راخریدم. اولین پک افتضاح بود، مثل این بود که طناب سوخته ای را بمکم . اما من مصمم بودم در این زمینه پیشرفت کنم و هر بار که امتحان می کردم کمی برایم آسان تر می شد. من نفهمیدم که با دست خودم ، نیاز به نیکوتین را به طور تصنعی در بدنم ایجاد کرده ام. طوری که دیگر سیگار می کشیدم احساس آرامش می کردم و اشتباها آن را نوعی لذت تصور می کردم . به زودی روزانه بیش از یک پاکت سیگار می کشیدم

نهایتا برای اداره خانواده شغل بازیگری را ترک کردم ، اما سیگار کشیدن را ترک نکردم . هر بار به خودم می گفتم : از فردا شروع می کنم

این داستان واقعی است و ادامه دارد......

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت٤:٠٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()