حرف تنهايي من

 

             قحطی عشق                                                              

 می خواستم بگم خیلی بی نظیر بود ، واقعا در قد و قامت ستاره بی نظیر و بی همتا درخشیدیدن. ، مرسی .... اما شما غلو می کنین.                                                                       

 .نه، نه، اصلا . من لذت بردم. بقیه برو بچه های سر صحنه هم همین نظر رو داشتن .        

. ممنونم . اما خیلی از نقشم راضی نیستم؛ یعنی از نظر بافت رمانتیک قصه، خیلی گیرا و جذاب نیست. بر عکس خیلی کلیشه  ای به نظر می رسه ، ولی خب می خواستم این فرصت باقی مونده رو بی کار نمونم. تا وقت رفتن سرم گرم کار باشه بهتره . در ضمن دستمزدشم قابل توجه بود.                                    

. منم شنیدم که دارین از ایران می رین. شاید حق با شما باشه؛ اینجا چیزی واسه موندن نداره . راستش چند وقتیه که منم توی همین فکرم .کی میدونه ، شاید منم راهی   شدم!                                           

. اگه من کسی را اینجا داشتم ، هیچ وقت نمی رفتم . بعد از فوت پدرم ، فقط مامان و خواهرم و دارم . خواهرم سه سال پیش ازدواج کرد و با شوهرش رفت فرانسه . مامان هم چند ماه پیش رفت پیش شراره و شوهرش ، ولی بابا موند تا کارا رو سر وسامان بده . منم یه مقدار از درسم مونده بود، ولی متاسفانه وقتی باقی نماند تا بابا بتونه با ما همراه بشه.ـ حالا کی رفتتی هستین؟                                                                                      

ـ به محضی که کار فیلم برداری تموم بشه و وکیل بابا هم بعضی از کارای لازم رو انجام بده ، من راهی می شم. بعدا خودش املاک و مستغلات رو می فروشه و به حساب ما واریز می کنه. راستی با من  کاری داشتین  آقای فرزاد؟                                                          

ـ راستش یه حرف و حدیثی بود. ولی گویا الان نه وقت گفتنشه و نه دیگه فرصتی واسه این حرفا باقی مونده ، شاید قسمت جیز دیگه ایه. به هر حال موفق باشید.ـ

 ـ سر در نمیارم منظورتون چیه آقای مسعود فرزاد؟

 ـ  هیچی .... هیچی ... خب خانم شیفته من وقتتون رو نمی گیرم، تا فردا خداحافظ.

ـ خداحافظ

        --------------------------------

قلبم می لرزید و وجودم در کوره ای از آتش می سوخت، اما دستم یخ زده بود . گوشی تلفن انگار به دستم چسبیده بود و جرات نداشتم آن را زمین بگذارم . احساس مشمئز کننده ای سراسر وجودم را در بر گرفته بود ؛ احساسی همراه با خشم و نفرت ، نمی د انستم از خودم متنفر باشم یا از او ، که به این راحتی در خانه من ، با پول ، صبر ، قناعت  و حمایت من اعتبار یافته و حالا که نامی به هم زده و سری توی سرها پیدا کرده ، طریق خیانت را پیش گرفته ؟!

حس می کردم با تمام وجود، کم آورده ام . من به امید او با خانواده ام در افتادم و به عشق او به آنها قبولاندم هیچ کس در دنیا به اندازه مسعود مرا خوشبخت نخواهد کرد . آنچه  داشتم، به پایش ریختم و حالا دیگر من هم برایش کم هستم.

دلم می خواست آنچه را که چند لحظه پیش شنیدم ، باور نکنم . اما بدبختانه حقیقت داشت. بیشتر از آن که به این باور برسم، خیلی ها سعی کردند ماهیت پوشالی او را برایم فاش کنند و پرده از واقعیت مردی که یک عمر مثل بت او  را میپرستیدم ، بردارند. ولی هرگز نخواستم و نتوانستم به قدر ذره ای قبول کنم که ممکن است در انتخابم اشتباه کرده باشم.

وقتی این طور حکایتها را آدم از زبان این و آن می شنود و یا توی فیلم می بیند ، هیچ وقت فکرش را هم نمی تواند بکند که  امکان دارد چنین وقایعی برای خودش اتفاق بیفته .

ـ غزل !... غزل!.... کجایی خانم....؟ من یکی دو ساعت دیگه فیلم برداری دارم. ناهار حاضره یانه؟    

کاش می شد چشمم را می بستم و باز کنم و به  اندازه پنج سال به عقب برگردم. کاش می شد زمان به وقتی باز گردد که هرگز با مسعود آشنا نشده بودم. کاش می شد آدم قدرتی داشت تا طینت یک انسان را در نگاه او میخواند. آن وقت اگر می توانستم در آن نگاههای عاشق مسعود بخوانم که روزی به من خیانت خواهد کرد ، به جای آن که زندگی و جوانی ام را به پایش بریزم ، تف بر صورتش می انداختم.               

ـ غزل! پس چرا اینجا نشستی و مثل مجسمه قالی رو نگاه میکنی؟ مگه با تو نیستم؟ ـ چیه؟                                                                                                          

ـ تازه میگه چیه؟ پاشو! میگم یکی دو ساعت دیگه فیلم برداری دارم. زود باش ناهار رو حاضر کن . ان شاءا... که دوقلو ها کپه شون رو گذاشتن ، می بینم بعد عمری صداشون در نمی یاد؟....             ـ این چه طرز حرف زدنه مسعود؟!! این دو تا طفل معصوم بچه های من و تو هستن.... بچه وقتی گرسنه است، گریه می کنه.خیلی خب ، نمی خواد دوباره شروع کنی ، من جوونتر از اون بودم که به این زودیا بابا بشم . این تو بودی که خیلی بچه دوست داشتی.... می خواستی پات رو محکم بذاری و دلت گرم بشه. از خرج و مخارج زندگی هم که چیزی سر در نمی یاری. نشستی تو خونه و پات رو انداختی رو پات. خیال می کنی مسعود ماهی یه فیلم بازی می کنه و چند تا نوار می ده بیرون تا جناب عالی جلوی مامان و پاپاتون کم نیارین و همش پز بدین .

  ـ اشتباه به عرضتون رسوندن آقا. جناب عالی چیزی واسه پز دادن جلوی مامان و پاپای من ندارین. اون موقع که شما و خونواده تون آرزوی یه شکم سیر خوردن داشتین مامان و پاپای بنده تابستونا توی ییلاق شمیران و زمستونا رو تو کیش می گذروندن . نه نخورده ایم شکر خدا، نه ندیده، تو هم هر کاری می کنی واسه خودته و آسایش زندگیت . ناهار نیم ساعت دیگه حاضره . بچه هاتم چون تب داشتن و غذا ودواشون رو دادم، خوابیدن ، ولی تو که باباشون هستی ، نه از خواب و خوراکشون خبر داری ، نه  ازسلامت ومریضیشون .                                                                                                   

ـ چه حرفا؟!! از کی تا حالا ؟ چته؟ طلب داری؟!!

 ـ نه . بدهکارم .... به تو.... به همه  دنیا......                                                               ـ نخیر. اگه طلبکارید بفرمایین ، چک می کشم، خیال کردی مسعود اون قدر بدبخت شده که زیر دست تو باشه. چون یه روزی نداشتم خیال می کنی تا آخر عمرم بای تقاص پس بدم؟! خودت خوب می دونی که روی تو یکی رو سفید کردم. پیش مامان و پاپا و شوهر خواهر و خان داداشتون هم که کم نیاوردم . حالا هم که از خداشونه توی مهمونی هاشون بنده باشم تا بلکه چهار تا عکس و امضا واسه پز فامیل ودوستاشون بتونن  از من بگیرین......

 واقعا  که روت خیلی زیاده مسعود! خرت از پل گذشته دیگه ... نه؟  ـ یا گذشته یا نگذشته ..... منو که می شناسی غزل! اون قدر دیوونه هستم که پشت پا بزنم به همه چی .... سر به سرم نذار.

ـ من چه بدی به تو کردم؟ عاشقم شدی و گفتی که توی دنیا فقط تو رو  دارم و تو رو واسه خودم می خوام. گفتی تو دستم رو بگیر و بلندم کن . من آدمی نیستم که مثل گربه وقتی سیر بشم، پشت به اونی کنم که خوشبختم کرده بکنم. گفتی.....

ـ بسه دیگه ، اگه گفتم غلط کردم. هر روز هزار نفر از این قصه ها در گوش همدیگه می خونن . این همه زن و مرد و دختر و پسر توی این دنیا از من و تو عاشق تر شروع کردند . بعد خسته می شن. سیر می شن  و از هم می برن و هر کدوم می رن دنبال زندگی خودشون...                                               

ـ به همین راحتی ؟! پس بچه ها چی می شن؟! چه طور راجع به زندگی و آخر و عاقبت سه نفری بی گناه به این سرعت تصمیم می گیری؟!!

ـ مگه من بی ننه و بابا بزرگ نشدم؟!! این دو تا هم بزرگ می شن. برو یه سر به این یتیم خونه ها بزن . صد تا عین همین دو تا اونجا بزرگ می شن. بعدم می رن پی زندگیشون . خیلی دل نگرونی ، می تونی بشینی و مو هات بشه رنگ دندونات و بزرگشون کنی . ولی انتظار نداشته باش بیشتر از او چیزی که من و تو واسه ننه و بابامون کردیم ، واست دل بسوزونن یا زنشون رو به تو ترجیح بدن.

ـ یعنی با این حرفا می خوای بگی کار زندگی ما یکسره شده؟!!

ـ خیلی وقته خانم.. دیگه من و تو چیزی با بهانه ای واسه با هم بودن نداریم. طلب تو مهریته که بهت میدم.

 

 دوستان عزیز این داستان ادامه دارد.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت٤:٢٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()