حرف تنهايي من

سلام  دوستان عزیز
از اینکه اینقدر مطالبم را طولانی نوشتم و شما عزیزان را خسته کردم معذرت میخواهم چشم حتما ازاین به بعد کوتاهتر می نویسم .
در ضمن به  دوست عزیزی به نام خاطره که برایم ایمیل زده می خواستم بگویم انتقاد شما برایم ارزشمند است اما ای دوست عزیز میدانم و میدانی که اکثر خواننده های وبلاگ و کلا اکثر پرشین بلاگیها جوانها زیر 20 سال هستند که هنوز اول زندگی و اول راهند پس ما و شمایی که شاید چند سالی بیشتر و تجربه ای در زندگی داریم آنها را راهنمایی کنیم هر چند که من در  حدی نیستم که بخواهم نصیحت کنم یا راهنمایی فقط با این داستانهایم که البته این داستانها برای اشخاصی هستند که با امثال این خانواده ها دائم در ارتباطند مانند وکیل ، روانشاناس یا مشاوره خانواده و خبرنگار دادسراها می باشد که هر روز با این مسائل سر و کار د اردند و واقعا این بزرگترین مشکل جامعه و جوانان ما می باشد که از روی احساس و قلبی پاک دچار این موضوعات می شوند باید هشدار داد و سرنوشت دیگران را یا به قلم یا به تصویر کشاند تا درس عبرتی برای دیگران باشد . من فقط قصدم  از این داستانها همین می باشد و ا گر شما خاطره عزیز به کامنتهای من سری بزنید میبینید که بعضی ها خودشان اعتراف کرده و نوشته اند که این قصه ها آنها را  وادار کرده که بیشتر بیندیشند . میدانم همیشه بدیها و بدبختیها را نباید اینطور بهشان نگریست باید منفیها را در زندگی پاک کنیم و مثبتها را بپرورانیم .
اما همیشه می توان از  منفیها درس گرفت تا زندگی بهتری ساخت :
                 ادب از کی آموختی        از بی ادبان
دقیقا مانند بیت بالا همیشه باید بدیها را دید و به خود بقبولانیم اگر این بد است پس برای من هم بد است یا اگر این حرکت ناراحت کننده است پس اگر من هم انجام دهم برای دیگران ناراحت کننده است هر چند که ما انسانها بلانسبت همه خواننده های این وبلاگ همیشه در پی انتقام جویی و تلافی کردن هستیم تا بیاییم در مقابل بدی ، خوبی کنیم .
شاید هم راهی که برای کمک به جوانان گرفتم درست نباشه اما امیدوارم درس عبرتی باشد.
به امید روزی که همه جوانان به دور از مادیات ، زندگی پر از مهر ،گذشت ، فداکاری داشته باشند. به امید آنروز............

+نوشته شده در جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت٩:۱۸ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()