حرف تنهايي من

« خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

 

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

 

« نرسیده به درخت ،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.

در صمیمت سیال فضا ، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست .»

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۳ساعت۳:٢٥ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()