حرف تنهايي من

  سلام دوستان

حالم خیلی بد اصلا حوصله ندارم باز هم دلم گرفته !!!!

خیلی خسته ام ... روحم خسته شده داره فریاد میکشه اونهم دیگه از اینهمه دورویی از اینهمه خودخواهی خسته شده دیگه نمیتونه تحمل کنه ازانیکه هر وقت بهت نیاز دارن باهات خوبن اونقدر بهت احترام میذارن که بدت میاد اما همینکه کارشون تموم شد به قول قدیمیها خرشون از پل گذشت دیگه نمیشناسنت حتی یه احترام کوچولو هم دیگه بلد نیستند وای به حال اینکه ازشون کاری بخوای یا کمکی اونموقع که دیگه باهات رفتاری میکنن که دلت میخواد بمیری !!!!

خسته ام خیلی زیاد دلم شکسته خیلی دلم میخواد منهم به همه بگم نه منهم بزنم به رگ بیخیالی و چشمامو ببندم نبینم که کسی احتیاج به کمک داره دلم میخواد وقتی کسی ازم کاریو میخواد خیلی راحت بگم نمیتونم همیشه به خودم میگم خیلی خری اگه ایندفعه هر کاری خواستن انجام بدی اما به موقعش میرسه همه چی یادم میر ه از بس خرم دیگه به خاطر همین همیشه سوء استفاده میشه

اما ایندفعه دیگه تصمیم خودمو گرفتم مثل خودشون میشم اگه چیزی بخوان کمکی بخوان خیلی راحت میگم نه یعنی میتونم؟؟؟؟؟؟؟

اما دیروز خیلی دلم شکسته سه دفعه از خدا خواستم هیچوقت منو محتاج یه همیچین آدمهایی نکنه اما میدونید یه چیز دیگه هم از خدا خواستم خیلی بیرحمانه اما بعدش باز از خدا خواستم که نکنه !!! میدونید چی بود از خدا خواستم که خیلی بدجور دلشو بشکنه که من زار زدنشو ببینم اما همون موقع گفتم نه خدایا اینکارو نکن گناه داره اما ازش خواستم که از خودش دورش کنه ...

خدایا منو ببخش اما خودت که شاهد بودی

ببخشید که باز هم با این حرفها اذیتتون کردم اما من فقط همینجا میتونم درددلهامو بنویسم

 

            بیا تا برایت بگویم

                                 چقدر تنهایی من بزرگ است

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳ساعت۱:٢٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()