حرف تنهايي من

سلام دوستان امروز روزنامه می خواندم مطلب جالبی دیدم برای شما هم مینویسم تا ببینید که چقدر دنیا بی رحمه یعنی بعضی آدمها چقدر بی رحم هستند.

داستان از این قرار است که مردی بعد از 10 سال زندگی در تهران که با این کرایه خانه های بالا و خرج گران به هیچ جا نمیرسه با داشتن دو بچه خیلی سخت و درضمن این مرد به خاطر علاقه بیش از حد به همسرش با تمام فامیل قطع رابطه کرده تا همسرش در آرامش زندگی کند و با پشت سر گذاشتن این همه سختی به خاطر حقوق بهتر و در رابطه با شغلش به نتیجه میرسد که به یک شهرستان بروند تا راحت تر زندگی کنند هم مخارج کمتر میشود هم  در آمدش بیشتر اما همسر این آقا مخالفت میکنند که حتما باید در این تهران خراب شده زندگی کنند در نتیجه مرد تصمیم میگیرد خودش به تنهایی همه سختیها را به گردن بگیرد و به شهرستان برود برای کار و به تنهایی زندگی کنند و چند وقت یک باری به همسر و فرزندانش سری بزند و آنها را تامیین کنند و در مدت نبودش به یکی از دوستانش سفارش میکند که در نبود او مراقب همسر و فرزندانش باشد و اگر احتیاجی داشتند و مشکلی داشتند کمکشان کند و به شهرستان میرود بعد از مدت شش ماه که دائم در رفت و آمد بوده و سختی کار میکرد و زندگی درتنهایی که فقط همسر و فرزندانش در راحتی زندگی کنند بعد از این شش ماه او را به علت مصمومیت به بیمارستان برده و او فوت میکند اما بیمارستان به نوع مصمویت شک میکند و پلیس را در جریان میگذارد و با پیگیری پلیس به این نتیجه میرسند که مرد بدبخت به قتل رسیده توسط همسر و همان دوستی که قرار بود در نبود او از خانواده اش مراقبت کند .

حال قسمتی از دفاعیه زن را در دادگاه بخوانید و ببیند که چقدر بیرحم و بی منطق و بی شرم

*  چرا حاضر شدی  مرگ پدر بچه هایت را انتخاب کنی؟

ـ  او خودش این انتخاب را کرد.

*  یعنی او می خواست بمیرد.

ـ او مرا وادار به چنین تصمیمی کرد. وقتی من و بچه هایش را به دست غریبه می سپارد . باید به عواقب کار هم می بود. (  چقدر این زن احمق و بی شرم )

* اگر تصمیم شوهرت غلط بود تو چرا پذیرفتی ؟

ـ چون چاره ای نداشتم. شوهرم فکر میکرد همه چیز زندگی پول است او برای عاطفه و محبت جایی نگذاشته بود.

* و تو این عاطفه و محبت را در دوست شوهرت دیدی؟

ـ  تقریبا..........!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

* و حالا چه پاسخی برای بچه هایت داری؟

ـ‌  اینکه به جای من پدرشان را مقصر بدانند!!!!!!!!!

* چرا شوهرت را در سفر همراهی نکردی؟

ـ  من به زندگی در تهران قانع بودم

* حرف آخر

ـ بنویسید که من گناهی ندارم. من قربانی بازی سرنوشتی شدم که شوهرم به اشتباه برای من رقم زد . من و بچه هایم نیازی به مراقبت دوست شوهرم نداشتیم.

 

شما  چی فکر میکنید یعنی حالا که یک مرد بدبخت به خاطر رفاه خانواده اش به جایی  دور از خانه و همسر مشغول به کار میشه و به خاطر مراقبت از آنها  آن هم گهگاهی به کسی سفارش میکند  یعنی به این راحتی باید خیانت کرد و آخرش هم بگوید مقصر شوهرش هست آخه یکی نیست به این زن احمق بگه احمــــــــــــــــق اون به خاطرتو قید خانواده اش را زده به خاطر تو نفهم به جایی د یگر رفته کار کرده آخه آشغـــــــــــــــال همه زندگی اونی نیست که تو فکر میکنی که به این راحتی خیانت میکنی تو در کنار همسرت 10 سال زندگی کرده بودی دو فرزند داشتی جوان تازه ازدواج کرده نبودی که بدبخت بیچاره به امان او نامرد کثیف بسپاره بره به دنبال بدبختیهاش و تو هم بگی جایی برای عاطفه و محبت نذاشته آخه نفهــــــــــــــــــــم محبت و عاطفه به اینه که تو خیانت کردی نیست او محبت و عاطفه داشت که رفت به خاطر تو نکبت یه جای دیگه تو یه شهر دیگه کار کنه خدایا اینجور آدمها را از روی زمین برداره آمیـــــــــــــــــــــن .

ببخشید که خیلی تند رفتم اما دست خودم نبود امیدوارم بی ادبیهای مرا ببخشید اگه نمی نوشتم اینها را تو دلم غده سرطانی میشد و منو می کشت .امیدوارم صد بار اعدامش کنند .

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳ساعت٤:٢٤ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()