حرف تنهايي من

سلام به دوستان خوب و مهربونم

این شعر تقدیم دوست مهربانم سمک عزیز

اما یه چیزی میخواستم بگویم به همه دوستان مخصوصا سمک عزیز بیایید اگر مهربانی میکنیم به خاطر خود مهربانی باشد نه باخاطر خودمان یا شخص دیگر من اینرا از قاصدک مهربان یاد گرفتم هر چند که خیلی سخت است اما تمام تلاش خود را میکنم که فقط مهربانی را به خاطر مهربان بود بیاموزم نه انتظار دیگری داشته باشم که آنگاه لذت خواهم برد از زندگی خویش امیدوارم شما هم همینگونه باشید مخصوصا سمک عزیز هیچگاه به این فکر نکن که اینهمه مهربانی کرد نتیجه ای نگرفتی چون اگر بخواهیم به دنبال پاسخ باشیم باید دور مهربانی را یک خط قرمز بکشیم . امیدوارم موفق باشید دوستان خوب من .

 

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

- آشنا تر شد

سایبان از بید مجنون ،

- روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم

یک نفر تنهاست

یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست

در زمین زندگانی

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش.....

چشمها را می شود آموخت

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بیدریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

در کجا یک کودک دهساله رد دلواپسی گم شد؟

در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم

+نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۳ساعت٥:۳٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()