حرف تنهايي من

 

سلام دوستان عزیز از اینکه دیر مینویسم ببخشید چون چیزی جز دلتنگی و غصه ای نیست که بنویسم از اینکه این دلتنگیها ی مرا میخوانید متشکرم ...........

 

واس منکه دلتنگم ............از زندگی دلگیرم

بهتر سفر کردن............. وگرنه اینجا می میرم

در گذر از هر گذری ...........خبر نبود از خبری

نه زنده بود زندگی............نه مرگ را بود از اثری

نه ارزش گلایه ای.................نه فرصتی به چاره ای

چه می توان دوا نمود.............به قلب پاره پاره ای

از هیچ .... را ه افتادم...............دل رو به جاده ها دادم

از یاد همه رفته..................سر در گم و آشفته

نه در گذر گاه کسی.................نه جنبش خار و خسی

نه پر زدن در قفس..............نه منتظر هم نفسی

گفتم از چه می ترسی...............آخرش یه راهی هست

آخرش مگه رنگی..................بدتر از سیاهی هست

سهم دل ما این بود..............آلوده و بیهوده .......... تا بوده همین بوده

نه رو سفید پیش یار ..........نه سر فراز در دیار

ببین چگونه گم شدی............ سوار عشق در غبار

راه افتادم و هی رفتم ............... شاید دلم کمی وا شه

به عشقی که یه جور امروز ............... زود بگذره و فردا شه

به امیدی که فردا ........ نور امیدی پیدا شه

با دلهره و تشویش ............. شک کردم به کار خویش

که یه راه نشناخته ............... یک عمر دیگه در پیش

گفتم از چه میترسی.............. آخرش یه راهی هست

دلم میخواست نرم ............. دستام داشت در حیاط را می بست

گفتم نکنم تردید ............. در حیاط را بستم

به انتظار یک چیزی ............... دیگه یک لحظه هم ننشستم

انگار یکی می گفت ............... لحظه موعود

تردید نکنی یک وقت ............ نه دیر و نه زود

راه افتادم و هی رفتم ........... شاید دلم کمی وا شه

به عشقی که یه جور امروز ........... زود بگذره و فردا شه

به امیدی که فردا ............. نور امیدی پیدا شه

به نظر شما میشه که نور امیدی پیدا شه ؟؟؟؟؟؟

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳ساعت٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()