حرف تنهايي من

سلام دوستان عزیز ..... باید از بابا عظیمی ممنون باشم که به خاطر روز میلاد قشنگش که باعث شد مدتی این وبلاگ رنگ شادی را به خودش ببینه...... امیدوارم که همه خواننده های گرامی همیشه دلشون پر از شادی و لبشون خندان باشه... که غم و غصه درد بدیه....

 

          بهت

می گذرم از میان رهگذران مات

می نگرم در نگاه رهگذران کور

اینهمه اندوه در وجودم و من لال

اینهمه غوغاست در کنارم و من دور

دیگر ، در قلب من ، نه عشق نه احساس

دیگر در جان من ، نه شور نه فریاد

دشتم ، اما در او نه ناله مجنون

کوهم ، اما در او نه تیشه فرهاد

هیچ ، نه اندیشه ای ، که سنگم ، چوبم !

هیچ ، نه انگیزه ای ، که هیچم ، پوچم !

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم

آنهمه خورشیدها که در من می سوخت

چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه

آه که آوار غم شد و بر سرم ریخت.............

+نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳ساعت۱:٤٦ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()