حرف تنهايي من

سلام

آقای عظیمی می دانم که خیلی حرفها در این دنیای بی رحم اینترنت شنیده اید وشنیده ایم اما اینرا بدانید که ساحل آرامش برای من و خیلی های دیگر یه دریچه ایست به سوی مهربانیها ...... در آنجا واقعا احساس آرامش می کنم و حرفهای دلم را خیلی راحت می نوشتم .. در آنجا با اینکه یکدیگر را نمیشناسیم اما با مهربانیها چنان به قلب یکدیگر راه پیدا کرده ایم که دلتنگتان میشوم .. من در آنجا عشق ، محبت ، دوست داشتنهای بی ریا ، پیدا کردم.من در آنجا یک دنیا صداقت یافتم .. پس بابایی گلم این ساحل آرامش را از ما نگیر و سایه مهربانت را همچون گذشته به ما هدیه کن.....

تقدیم به تو ای مهربانترین بابای دنیا......... وقتی گفتی فانوس دستانت را می بری ... همه فانوسهایی را که بعد از آمدنت در مسیر کور ذهن کاشته بودم تا احیا کنند ... به سیلاب سد شکسته بغض ، به گل فنا نشاندم و در کورسویی که نه چراغ دارد نه ستاره ، تنهای مطلق شدم . وقتی گفتی می روی و پنجره چشمانت را به روی من خواهی بست ، تند باد یاس همه آن دریچه هایی که روی رهایی سبز «‌ گشوده بودند » و حتی همه آن پنجره های بی غباری را که روی عبوری سرخ گشوده بودم در هم شکست و در مسلخی که نه پنجره دارد نه دروازه ، تنهای مطلق شدم......

وقتی گفتی خواهی رفت و سایه زیبای ساحل آرامش را حتی خواهی برد تگرگ بی مرهم فریادی که در خود شکست ، همه مرا و همه واژه ها را در تن پوشی از جنس یخ مصلوب کرد و من در یخبندانی که نه خورشید دارد و نه حرارت ، تنهای مطلق شدم......

گفتی تپش سرخ مداومت را در لطافت سینه ات پیچانده ای و به پا ایستاده ای که راهی شوی واین فقدان سیاه ، همه تپشهایم را به زنجیر بغض اسیر کرد و حتی سرخهای خون اشتیاقم را رسوب داد و من در بن بستی که نه تپش دارد نه لبیک رسوا ، تنهای مطلق شدم.....

آری ای عزیز ..... بابایی مهربونم ! گفته ای بر آنی که کوله بار بربندی و باز یادت رفت لرزش یک دل را نه می شود به زنجیر بست نه می شود به مشت کوفت . گفتی ام می روی و من اما باز زنجیری آن سکوتی بودم که هزارها فریاد خیس را در خود پرورانده است .... و طراوت دلت را لبیک گفتی و من اما تنهای مطلق شدم.......

اینک اما خواهم ماند و کرختی دستانم را با خیال داغ هرم صدایت توان خواهم داد و در این تنهایی مطلق همه تپشهایم را و دریچه نگاهم را و فانوس دستانم را و داشتن سایه ساحل آرامش را به انتظار آمدنت زنده و سرخ بر خواهم افراشت.........

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۳ساعت٥:۳۳ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()