حرف تنهايي من

همین جا از داداشی گلم قاصدک مهربونم تشکر میکنم که بهم یاد داد که چطوری آهنگ تو وبلاگم بگذارم و از شهرام عزیزم که کمکم کرد ...... این آهنگ انتخابی برای تشکر از قاصدک مهربون....

سلام دوستان ... من دوست دارم وقتی از حرف تنهایی خودم مینویسم دلم میخواد بعضی وقتها از دل دوستانی که نه خیلی زیاد ولی کمی میشناسم و میدونم که چقدر مهربونند بنویسم امروز هم با خواندن بعضی از کامنتها که دوست عزیزی برام مینویسه تصمیم گرفتم از دل مهربونش بنویسم از دل مهربونی که پر از حرف بنویسم از دل سمک مهربونم...... سمک جان امیدوارم که بخونی و بدونی هنوز هم هستند کسانی که به یادت باشند و پاسخگوی قلب مهربونت ......

من اینها را از دلت می نویسم اگر بد نوشتم خودت به بزرگواری خودت ببخش.... و در تصور خودم از تابستان تولد را آغاز کردم.

    دل سمک            

سمک تابستانی روشن دنیا را چشم گشود اما در همان آغاز تولد بادی از سمت سرمای پاییز گل قلبش را خشکاند و او از همان گلبرگهای خشکیده . دفتری داشت . سمک آبی را دوست داشت . عشق مرده اش هم آبی بود . خاکستری را نیز ، چون اندیشه اش را شبیه بود.

سمک در ریاضیات هم مثل زندگی ضعیف بود اما قانون یک به توان هر چیز برابر با یک را خوب می فهمید.

سمک در سوگواری عشقش دیوانه وار روحش را نیز کشت و شد بیروح بی عشق .... سمک بیروح ... سمک بی عشق هنوز اما روی زندگی قدم می زد.

سمک می گفت دلش دفتری است سرشار که بی کلید ممکن نبود گشوده شود. او می گفت فکرش غبار گرفته است . او می گفت کلید دفترش را به هر کس داد یادشان نماند این دفتر شکستنی است.

سمک دفتر دلش را که می گشود گریه نمی کرد . او میگفت همیشه دفترش را مرهم نهاده است . او میگفت گلبرگهای گمشده دفترش هیچ وقت پیدا نشدند... و من باز هم مثل همیشه گریستم . مثل هم آن بارها که دفتر دلش را ـ نیمه تمام اما ـ فرو بستم.

سمک می گفت : وقتی شعر دلش را خواند به او خندیدند و او در این سر درگمی غرقه بود تا بیابد این مجهول را که : راستی چرا؟

سمک به سهراب می گفت : به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته نیایید که شاید ترکی بردارد چینی تنهایی من!!!!!!!!!

سمک دوست داشت بر سر گور آروزهای جوانش سبدی اشک ببرد اما دیری بود چشمانش به او گل نمی دادند و سمک چقدر از آرزوهای جوانش خجالت می کشید . سمک !! بگذار حقیقت تو را نیز مثل قصه های دلت ناتمام بگذارم . فکر کنم در ازدحام دلت گم شده ام..............

+نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۳ساعت۳:۳۸ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()