حرف تنهايي من

سلام دوستان پست قبلی قصه ای بود که من خود نوشتم از دل سمک مهربان که سمک یک دوستان خوب و مهربانیست که دلش پر از حرف است و اینبار قصه ای که خود او برایم نوشته است برایتان مینویسم ....

 

دل سمک آنروز که سمک را دنیا آوردند تابستان نبود پاییز بود اما روشن بود. بادی آمد که قلبش را خشکاند اما نه از سمت سرمای پاییز بلکه از سمت انسانهایی که قلبهای سردشان عشق نمی دانستند. نمی دانم ! نمی دانم سمک چه رنگی بود اما آنقدر خوشرنگ بود که نتواستند زیبایی رنگ او را ببینند. رهگذران زندگی می خندند به محبتی که در دلش روییده بود.... محبتش را حماقت خطاب می کردند. فکر می کردند اگر کمک می کند و اگر دوست می دارد و اگر عشق می ورزد از سر بیکاریست..... آنهایی که نمی دانستند این تنها پیشه ای است که سمک در آن تواناست !

سمک نه در زندگی ضعیف بود و نه در ریاضیات اما چگونگی زندگی سمک با دیگران فرق داشت و با وجود حساب خوبی که داشت در محاسباتش اشتباهاتی می کرد. سمک عاشق کسی نشد اما همه را عاشقانه دوست داشت ..... قاصدک را .... مریم را..... پدر جوانی را که در این دریای دغدغه ساحلی ساخته بود از آرامش ..... سمک خاله پیری را که در کودکی اشکهای او را قربانی خنک شدن دلش می کرد دوست داشت. سمک دوست می داشت حتی کسانی را که دوستش نداشتند. سمک روزها فریاد می کشید بیایید دوست بداریم هم را و شبها خواب می دید که شما هم عاشق شده اید...

سمک شماره حسابی نداشت که کسی برایش عشق و محبت واریز کند!! سمک نه یتیم بود نه محبتی کم داشت که در دلهای بی محبت دیگران جستجویش کند. سمک می گفت بیایید به سراغ تنهایی من تا که از تنهایی درتان بیاورم تا بیاموزمتان عشق ورزیدن را ....!!! برایتان نوشتم بیایید عشق ... بیایید محبت ... بیایید خدا ... بیایید با هم بودن بفروشم به شما ...... نیامدید و بستم (( از مهربانی نگاهت ))‌ را ... چون نگاه مهربانی نیود که بخواند حرفهای قلب تنهای مرا ........

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳ساعت۳:٠٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()