حرف تنهايي من

 

چرا گریه ام نمی گیرد ، چرا اینقدر واژه هایم طعم کهنگی دارند ، چقدر به متنهای اساطیری شبیه شده ام ، چقدر به هذیان ... چقدر به نقطه های معلق گیج . چرا سر درگمی ام را در تن واژه ها ، توان تهی کردنم نیست ؟ چرا اضطرابم را در حنجره اشکها فریاد نداده ام ؟ مرا چه گشسته است ، مرا چه می شود ؟

چرا اینقدر زود حصارها همهمه ام را کور کرده اند ؟ چرا واژه هایم در تن پایان خزیده اند ؟ من برای نوشتن ، برای گریستن تشنه ام . من برای دریا بودن و مثل حقیقت آبی بودن دلتنگم .... مرا چه می شود؟

چقدر به هذیان مانند شده ام ؟..........

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۳ساعت۳:٥٧ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()