حرف تنهايي من

در گاه یاس پشت زخمهای مرهم نادیده دیده هایم صدایی بود که خیلی آشنا در ساحت تهی سینه ام تلالو می یافت که: کسی خواهد آمد با دستهایی از طایفه نور که قشنگ است و صبور وخواهد آمد با گلدسته ای از طراوت تمامی خلوصها و تو را در اریکه ای از عشق ، التیام خواهد داد..... و من از همان گاههای یاس بود که به انتظار نشستم تا بیاید همان که جنسی از طهارت داشت ... و سالهایی مات ، زخمهایم را گفتم صبر یعنی : می آید... آری من بی باکانه و صبور تمامی رویاهایم را مهر اعتماد نشانده بودم و در مسیری خاکستری رنگ ، رنگ منتظرهای کوچه های حافظ را گرفتم. من به حقیقت رویای زخمهایم تردیدیم نبود و به معجزه دستهای خدا نیز ..... و من منتظر ماندم تا روزی که مسیر خاکستریم رنگ غروب بگیرد و خوابهایم در تن زندگی ، رنگ جاری شدن را. من بزرگ شدم و زخمهایم نیز و در شبی که ستاره ها نجوای ملوسشان را پنهان نمی داشتند . در شبی که چراغانی آسمان ، تازه بود و دل راکد مانده ام دیگر باری نفس می کشید، من غروب تازه رسیده مسیر خاکستریم را و جاری شدن تمام خوابهای کهنه ام را درساحت سینه ام دیدم و آری زخمهای دردخیز قلبم با سایه ای قشنگ التیام یافتند و تمامی من در ضیافتی از شور و ادراک گم شد.... آری تو آمدی.

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳ساعت٤:۱٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()