حرف تنهايي من

 

 

عشق هم دیگر این دل سودا را ترک گفته است .

 خاطرات اندوهگین سراسر حرمان عشق.....

بقدری سخت است که گاهی دل را مدهوش و بی حس میسازد

 ولی یک بی حسی که از درد دائمی ناشی شده باشد .


آخر چرا؟ چرا از هیچ چیز خوشم نمی آید؟ چرا هر چیز را عمیقا و حقیقتا و از روی ایمان نمی پسندم ؟ چرا هیچ حقیقتی برایم ثابت نمیشود؟ چرا اینقدر خود و همه موجودات راناقابل و شوخی و غیر حقیقی میپندارم ؟ چرا از پول همانقدر که در بدست آوردن آن بی قید و بی اعتنا هستم وقتی آنرا از من می دزدند یا میبرند ... یا حقی از من سلب میکنند همانقدر بی قید و بی تاثیر میباشم ؟ چرا زود میرنجم و زود می بخشمم و چرا دیر فراموش می کنم؟ چرا اثر هر حادثه ای اینقدر عمیق در قلب من میماند و در اینصورت چرا انتقام نمیکشم؟
و بالاخره چرا اینقدر در زندگانی خود را استهزا میکنم ؟ چرا بخود غرق شده ام ... معذالک بخودم نمی پردازم ؟ چرا از زینت اینقدر میگریزم و چرا از استراحت و عیش اینقدر خسته و متوحش و فراری هستم؟ چرا از زیاد حرف زدن و از زیاد حرف شنیدن و از اجتماعات متاذی میشوم . اگر تنبلی است پس چرا از نوشتن زیاد و خواندن زیاد و حرکت زیاد متاذی نمیشوم؟
گاهی خیال می کنم که این ملامات بواسطه اینست که عشقم تمام شده ولی می بینم به
یارم عشقی شبیه به مجنون و سر حد تفدیه و از خود گذشتگی دارم و در مورد دوست و رفیق هم همینطور ... بعضی اوقات علاقه جنون آمیزی در خود مشاهده می نمایم .
یک مناعت بیجا ... یک رقت بی مورد ... یک توقعات موهوم و یک انتظارات خارج از قاعده ای گاهی در خودم می بینم که بهیچ چیز جز جنون یا کودکی یا یک چیز دیگر که نمی دانم چیست حمل نمی توانم کرد و همچنین یک تهور و شجاعتهای بی فایده در کارهای خود دائما مشاهده می نمایم . اینها که گفتم همه مربوط به حالات روحیه من است و مثل این است که من در قلب خود یک چیزی می بینم که در قلب دیگران نیست یا بالعکس چیزی من کم دارم ... هر چه هست نمی دانم چیست !!!!!
فقط اینرا می دانم که خداوند مرا خلق کرده و چیزی از قلب مرا نگذاشته و وقتیکه برخاسته ام خداوند مرا ناقص دید آنوقت یک هدیه ای به من داد که دل مرا شکسته و مرا برای زندگانی تا درجه ای حاضر نموده و تسلایی به من داده باشد آن هدیه یک عشق و یک زندگی که هردو جز غم برایم چیزی به ارمغان نیاورده.....!!!!!!!!!

من آن پروانه آشفته حالم
که پیش از سوختن بال و پرش سوخت

.

.

.

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۱ساعت٢:۳٩ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()