حرف تنهايي من

        سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی  

                               دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی

 

فریاد

مشت می کوبم بر در

پنجه میسایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بکشم

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر جویی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۳ساعت۳:۳٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()