حرف تنهايي من

پیشها من عابری سبز بودم که واژه هایم بوی بهارین داشت و در خلوتی از عشق واشتیاق، از رویا می گفتم و از دلتنگی و چقدر عاشق واژه کبوتر بودم و باران و بهار. زمزمه هایم رنگی بودند و دلتنگی ها را در صفحه ای سرخ می میراندم بی آنکه صفحه ها رنگی از دشنه بگیرند و سرخها طرحی از فریب را ....

اما انتظار ، نقطه آغاز را که گذشت ،باد که وزید ، من ماندم و باریکه ای از عبور . من ماندم ـ عابری تهی و بی برگ و بار ـ و باریکه عبوری که نه انتهایی داشت و نه فانوسی . من ماندم ـ تصویری بهت ـ و مسیری از مجهولات ، سرشار و پیکره ای که به بادبانی از غبار می مانست . بادبانی که برسینه زورق هراس ، با نجوای باد یاس ، حکایت شکست را سر داد و آواره اقیانوس بی ستاره و خاکستری رنگ سرنوشت شد.

آری من عابری سبز بودم که طنین عشق توانم می داد و مترسک تسلیم با قبیله ام ، غریب می نمود. اما چه شد که لحظه هایم بوی تلخ ماتم گرفتند ؟ من آوازهایم شوری داشت.. من قشنگ را میفهمیدم و انتظار را.....................

+نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٤ساعت٤:۱٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()