حرف تنهايي من

        

سلام

چقدر دلتنگ بوی نم و رطوبت و دیوارهای کاهگلی هستم .. چقدر دلم هوای بوی بهارنارنج .. بوی سوختن هیمه در اجاقهای سنگی را کرده... بوی شرجی دریا .. بوی بازار ماهی.. بوی تند آب نوشیدنی آنجا... بوی ترد سبزیهای خانگی... خسته از گدوک ... دلم بیقرار ... پرستو ، محمد علی ... آرام بخش های جان من... امروز هوای شیرگاه چه میخواهد... شما میدانید شیرگاه دلش چه میخواهد... اما من میدانم دلم چه میخواهد.. امروز هوای دل من بیقرار یک لحظه تماشای سرسبزیهای شیرگاه را میخواهد... دلم دیوانه وار پر می گشاید به سوی آنهمه زیبایی... پرستو ، محمد علی ... امروز در بازار چه میفروشند؟؟؟ فلفل تازه، رب نارنج ، تخم مرغ محلی ، دلال ماست،..... مهم نیست .... مهم این که در گرمای بازار شیرگاه .. مثل یک نسیم خنک بر چهره ام پاشید میشود نگاهتان.... و کسالت گرد و غبار جاده را از رویم می زداید... آرامی طرز نگاهتان !!! پرستو....چشمهای زیبایت همچو دو چشم آهو ،، محمد علی .... دستهایت بوی اوجی و باران ... من امشب به مهمانی دل نوازی دستهای شما می آیم... شما تخم مرغها را در سبد می جینید .. سبزی ها را دسته دسته می کنید.... و مرا ....... به مهمانی صبح دلگشای باغ شیرگاه دعوت میکنید.. به یقین می آیم... تا بی قراریم را در صبوری نگاهتان تمام کنم.....

+نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٤ساعت٤:٢٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()