حرف تنهايي من

خیلی خسته ام ....

 نمی دونم چکار کنم دیگه فکرم کار نمیکنه وقتی بخودم میام می بینیم ساعتهای طولانی نشسته ام و به روبروم دارم نگاه میکنم بدون اینکه به چیزی فکر کنم خودم نمی دونم توی اون دیوار سفید روبرو دنبال چی میگردم
فقط میدونم که از خودگذشتگیها ... از صبرو تحمل زیاد ........ از حرف نزدنها ....از سکوت در مقابل هر چیزی ..... خسته شدم دلم میخواد فریاد بکشم بگم منهم یک آدمم .......منهم حقی تو زندگی دارم ...... اما به کی بگم که بهش بر نخوره یا اینکه غصه دارم نشه یا اینکه آخر سر هم طلبکار نشه ............. نه هرگز نمیشه حرف بزنم هر وقت می خوام با کسی درددل کنم یا با حرکاتش یا با حرفش بهم میفهمونه همینی که هست ...... یا اونیکه ازهمه نزدیکتر حتی تحمل شنیدنشو هم نداره و با زبون بی زبونی میگه خفه شو.... یا اینکه به دوست وآشنا بگی نظرش نسبت به بعضی آدمها بد میشه من دلم نمیخواد حتی اونیکه بدترین ظلمها و بدیها را در حقم میکنه از نظر بقیه آدم بدی بشه....... به بعضیها هم که بگی غصه دارت می شن
دلم کسیرا می خواد که نه منو بشناسه نه اطرفیانمو ....... اونموقع حداقل میشه درددل کرد


خسته از همه چیز از زندگی از خودم از .................. کاش هرگز بدنیا نمی آمدم

+نوشته شده در شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۱ساعت٤:۱۱ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()