حرف تنهايي من

 

 

 

سلام

این روزها که می گذرد، هر روز احساس میکنم که کسی در باد ، فریاد میزند... احساس میکنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند.. آهنگ آشنای صدای او .. مثل عبور نور .. مثل صدای آمدن روز است.. آن روز ناگزیر که می آید ، روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشندتا سربلند باشند و آفتاب را در آسمان ببینند.

آن روز پرواز دستهای صمیمی در جستجوی دوست آغاز می شود. روزی که دست خواهش کوتاه.. روزی که التماس گناه است .. و فطرت خدا،، در زیر پای رهگذران پیاده رو بر روی روزنامه نخوابد و خواب نان تازه نبیند... روزی که روی درها با خط ساده بنویسند: تنها ورود گردن کج ، ممنوع !

و زانوان خسته مغرور جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشود .. و قصه های واقعی امروز خواب و خیال باشند ... و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند..

روز وفور لبخند.... لبخند بی دریغ .... لبخند بی مضایقه چشمها....آن روز چشمداشت بودن لبخند. قانون مهربانی است..روزی که سبز زرد نباشد... گلها اجازه داشته باشند... هر جا که دوست داشته باشند بشکفند.. دلها اجازه داشته باشند ... هر جا که نیاز داشته باشند بشکنند..

آیینه حق نداشته باشد با چشمها دروغ بگوید.... دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید... روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد... روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد...

ای روزهای خوب که در راهید! ای جاده های گمشده درمه ! ای روزهای سخت ادامه ! از پشت لحظه ها به در آیید ! ای روز آفتابی ! ای مثل چشمهای خدا آبی! ای روز آمدن ! ای مثل روز ، آمدنت روشن !

این روزها که می گذرد، هر روز... در انتظار آمدنت هستم ! اما با من بگو که آیا ، من نیز .... در روزگار آمدنت هستم؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٤ساعت٤:٢٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()