حرف تنهايي من

سلام دوستان....

دوباره نوشتن برایم لذت بخش است زیرا من نوشتن را دوست دارم و به من آرامش می بخشد ودیروز دلم میخواست که آغاز کنم نوشتن را اما نشد ولی همان را که دوست داشتم دیروز بنویسم امروز نوشتم......

 

 

 

 

روز تولدم

 

در این روز مادرم مرا به دنیا آورد

سی و سه سال پیش در چنین روزی

سکوت  مرا در دستان وسیع زندگی

که از تنازع و تضاد سرشار است . جای داد

اینک سی و سه بار است که دور خورشید گردیده ام

و چند بار ماه گرد من گردیده است  .. نمی دانم !

اما می دانم که من هنوز اسرار نور را نیاموخته ام

و نیز رازهای تاریکی را درک نکرده ام

 

سی و سه سال پیش

زمان مرا در کتاب این زندگی عجیب و ترسناک نوشت

و اینک واژه ای هستم که به هیچ چیز دلالت نمی کند

اما گاهی بسیاری چیزها را در بر میگیرد.

 

در این روز از هر سال

چه فکرها و خاطراتی که به روح من هجوم نمی آورند !

آن ها در مقابلم می ایستند – گروه روزهای گذشته

به نمایش مناظر شب هایی که گذشته اند

 

سی و سه سال است که بسیاری کسان را دوست داشته ام

و اغلب آن هایی را دوست می داشتم که مورد تنفر بودند

آن چه در کودکی دوست می داشتم اکنون هم دوست می دارم

و آنچه اکنون دوست می دارم تا پایان زندگی دوست خواهم داشت

زیرا عشق

تمام ثروتی است که دارم و هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد..

 

وقتی از پنجره کوچکم روزهای گذشته را می بینم

در اندیشه فرو رفته سی و سه سالگی ام را

و قرن هایی که پیش از این بوده

و سال هایی را پس از آن خواهند آمد .. فراموش میکنم

زندگی با تمام اسرار آشکار و نهانش برایم همچون ناله های کودکی

که در خلوت اعماق و بلندی های ابدی می لرزند معنا می شود

اکنون این ذره که خود آن را (( من )) می نامم فریاد و غوغا می کند:

بالهایش را به  سوی آسمان پهناور بلند کرده

دست هایش را به چهار گوشه جهان دراز می کند

در نقطه ای از زمان که به او زندگی بخشیده بی حرکت می ماند

و آن گاه از پاک ترین پاکی ها . جایی که این جرقه زنده در انتظار است

با صدای بلند فریاد می زند

درود بر تو ای زندگی........

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت۱٢:۱٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()