حرف تنهايي من

 

 

از میان انبوه آدم و کو چه و ترانه ... تنها به وصله پینه کردن روزگار مشغولم. در ادامه خوابهای ندیده .... دیدن عکسهای رنگ و رو رفته کودکی.. خواندن نامه های قدیمی.. دوباره تکه تکه دیروزهای کوچک.. کنار فریادهای تقویم بدون برگ!! صبحی دیگر .. بی اعتنا به های و هوی پشت سر .. همراه با سنگهای تشنه رودخانه... می رسم به این ترانه :

آب از سرم گذشت !!!

در سرزمین شیاطینی که

تنها دل به خاک داده بودم........

+نوشته شده در شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت٥:٤۸ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()