حرف تنهايي من

 

 می گذرم از میان رهگذران ٫ مات

می نگرم در نگاه رهگذران ٫ کور

اینهمه اندوه در وجودم و من ٫ لال

اینهمه غوغاست در کنارم و من دور

دیگر ٫ در قلب من ٫ نه  عشق  نه احساس

دیگر در جان ٫ من نه شور نه فریاد

دشتم ..... اما در او نه ناله مجنون

کوهم .... .. اما در او نه تیشه فرهاد

هیچ ٫ نه اندیشه ای ٫ که سنگم ٫ چوبم

هیچ ٫ نه انگیزه ای ٫ که هیچم ٫ پوچم

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم

آنهمه خورشید ها که در من می سوخت

چشمه اندوه شد زچشم ترم ریخت

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه

آه که آوار غم شد به سرم ریخت ....

امان از این امید داشتنها!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت۱٢:٢۱ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()