حرف تنهايي من

   قلب من از درونم خسته شد . مرا وداع گفت و به خانه خوشبختی رفت.. وقتی به آنجا  که  ـ روح تطهیرش کرده بود  ـ  رسید سرگردان ایستاد چون آن چه او تصور کرده بود ندید...

 در آن جا .. قدرت یا ثروتی ندید واختیاری نیز نبود. جز جوانی زیبا و همدمش دختر عشق و کودکش دانایی چیزی دیده نمی شد .

پس قلبم با دختر عشق به سخن در آمد و گفت : قناعت کجاست ای عشق ؟ من شنیده ام که اون اینجا آمده است تا به شما بپیوندد. و دختر عشق جواب داد:

قناعت رفته است تا در شهر .. جایی که فساد و طمع هست ـ و ما به آن نیازی نداریم - موعظه کند... خوشبختی .. قناعت را آرزو نمی کند . زیرا خوشبختی جز اشتیاقی نیست که وصال را به آغوش می کشد و قناعت سرگرمی است که فراموشی فتحش کرد. روح جاودانه خوشنود نمی شود چون در آروزی کمال است و کمال بی نهایت است ..

و قلبم با جوان زیبا به سخن آمد و گفت : راز زن را به من نشان بده ای زیبا و روشن کن مرا که تو خود همه شناخت هستی ..... جوان زیبا گفت : تو هستی .. قلب انسان.. و هر آنچه تو هستی او نیز همان بوده است.او من هستم و هر کجا که بوده ام او نیز بوده است .. او همچون دین است وقتی که نادانان به آن بی حرمتی نکنند و همچون ماه کامل است وقتی ابرها آن را پنهان نکنند و مثل نسیم است اگر ناپاک و فاسد بر آن برنخورد..

سپس قلبم به دانایی.. دختر عشق و جوان زیبا نزدیک شد و گفت : دانایی را به من بده تا برای بشر ببرم....

او پاسخ داد: دانایی را نه... بلکه خوشبختی را بخواه و بدان که خوشبختی از تقدس مقدسان روح آغاز می گردد و از آن برون نمی شود...

برگرفته شده از۹ کتاب جبران خلیل جبران

 

+نوشته شده در شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت٥:٤٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()