دلم میخواهد بوم زنده گی ام را از نو نقاشی کنم

یکباره به سرم می زند بوم زنده گی ام را بر میدارم مقابل ام میگذارم و با قلم و رنگ سفید ... سفید خالص را بر هر چه که روی آن نقش بسته است می کشم

می خواهم همه چی را محو کنم..... می خواهم به هیچ برسم.... از نو شوم

هرچه سفید را بر این بوم می کشم دوباره رنگ های سمجی هستند که از عمق تار و پودها خود نمایی می کنند.... نمیخواهند رهایم کنند.... اما من دیگر نمی خواهمشان

می خواهم از نو نقاشی کنم این بوم را...

اما این رنگ های بی رحم چنان در عمق این تارو پود زندگی رفته اند که رهایی را نمیخواهند به من هدیه کنند...

خسته می شوم ... رهایش می کنم... می نشینم از دور و نگاهش میکنم

با حالت تهدید وار دستم را  بهشان اشاره میکنم و می گویم پاکتان می کنم اگر هم نشد دور می اندازم ات و بومی دیگر ... بومی  بی هیچ رنگ .. بومی ناب از نو می سازم

آری در دلم .. در اعماق وجودم از نو می سازم !!!

/ 6 نظر / 12 بازدید
هیچ هیچ

این دگر من نیستم من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم.

ماریا

وباز هم دنیاهایی نو خلق کردن... زندگی سراسر خلق کردن است...

مائده

سلام مریم جان. نه دیگه نرفتم بوچیا. دانشگاهمم از ابان شروع میشه. تغییر رشته دادم رفتم گرافیک کامپیوتر. شوق زندگی ندارم مریم. با رضا هنوز حرف میزنم ولی حس میکنم چیزی که تو قلبشه عشق نیست یه چیزدیگس. خیلی تنها و بیچاره شدم ولی نمی دونم چرا برام مهم نیست. نصیحتم نکن. تو گوشم نمیره. خسته تراز این حرفام...

مهرزاد

شروعی دوباره... وامیدبرای خلق زیبایی ها

نادرنریمان

[گل]