سلام

چقدر دل ام برای اینجا تنگ میشه

چقدر دل ام برای شعر و شاعری و عشق تنگ میشه

اما اونقدر گرفتارم که که دیگه هیچ شعری گویای حال و روزم نیست

اونقدر گرفتارم که هیچ کلماتی نمی تونه بیانگر اینهمه خستگی باشه

هر چقدر هم یه دوست همیشه پناه ات باشه اما یه وقتهایی نمی تونی همه ی خستگیهات را بهش بگی

می ترسی اونهم خسته بشه

اینه که هی یه کوچولو میگی و ساکت میشی و درون خودت حفظ اش میکنی

 

هر چقدر هم که بخوای محکم باشی باز کم میاری

کم آوردم

خسته ام

می دونم اینجا همیشه و همیشه جز غصه هیچی نداشتم

اما اینجا مامن منه

جایی که می نویسم بدون اینکه عزیزانم را خسته کنم و یا دلگیر

هر چند که خیلی وقتهاست که هم دست ام به نوشتن نمیره

خسته ام

 

 

پنهان کن در آغوشت مرا
مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن
آن سوی تاریکی
بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند...
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا
در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...
/ 3 نظر / 27 بازدید
رها

سلام م م م خیلی از نوشتهاتون لذت بردم م م م دلتان بی غصه باد

چالش

سلام رنگ قالب وبلاگ شما باید ترکیبی از صورتی و نارنجی و بنفش باشه... چرا سیاه!؟! واقعاً زندگی اینقدر تاریکه؟ :(