بی صدا فریاد می زنم

بی صدا فریاد می زنم

فریادی از عمق وجود

نمی دانم شاید می توان  گفت در خفقانم....

دلم می خواهد تا می توانم بنویسم اما نمی توانم حتی دستانم هم بی صدا فریاد می زند

بی هیچ خط خطی ...

دستان نوشتنم  هم در خفقان است....

نوشتن فریادهای درونی ام را می گویم...

اما فریادهایی که این روزها نمی دانم چگونه داد می شوند؟!

نمی دانم چه اتفاقی در حال وقوع است... اعتراض... زبان اعتراض گشوده ام اما در مقابل کسانی که به من هیچ ارتباطی ندارند و در مقابل کسانی که باید فریاد بزنم سکوت می کنم...

نمی دانم چه بر سرم آمده است وقتی به بیرون از خانه می روم وقتی به خرید می روم برای مایحتاج زندگی گیج می شوم وبغضی تلخ در گلویم گره می خورد ... وقتی می بینم شخصی تقاضای نیم کیلو خرید می کند و فروشنده با تحقیر می گوید نمی فروشیم نمی دانم چرا صدایم بلند می شود بی آنکه بخواهم فریاد میزنم آخه مرد حسابی مرد به اصطلاح مومن وقتی ندارد چه کند ؟؟

بمیرد؟؟

آنوقت است که فروشنده با چشمانی گرد مرا می نگرد .... و اشکهایی که سرازیر می شود بدون اینکه بتوانم کنترلشان کنم و مشتری که تقاضایش با تحقیر روبرو شده مات مرا می نگرد....

نمی دانم چه ام شده .... انگار با همه سر جنگ دارم... انگاری دلم می خواهد دنیا را بهم بریزم هر جا می روم اینگونه ام ...

به بازار روز می روم , پیرزنی خرید می کند پیرزنی که در طی زنده گی  تا شده است به پای صندوق می رود صندوق دار می کشد و مبلغ را می گوید پیرزن با صدایی ضعیف می گوید وزنش را کمتر کن پول زیادی ندارم... صندوق دار کل بار را خالی می کند و می گوید برو جای دیگر خرید کن!!

و باز دوباره صدای فریادم بلند می شود که نام ترا انسان گذاشته اند مگر متوجه نمی شوی ندارد می فهمی نداری یعنی چه؟؟؟

صندوق دار می گوید شما خرید خود را بکن, مانند دیوانه ها به سوی دفتر بازار روز می روم و مدیر را صدا می زنم و به پای صندوق می آورم و می گویم این قانون این بازار است که اگر کسی مقدار کمتری خرید خواست به او نفروشند

اما اینبار مدیر عصبانی می شود فریاد سر تمام صندوق دارها که به شما چه مربوط  است که هر شخصی چقدر بار می خواهد شما بفروشید حتی اگر ١٠٠ گرم...

کمی آرام می شوم و برای پیرزن دوباره می گویم بار بریزند اما به همان مقداری که خودش می خواهد و پیرزن می گوید خیر ببینی مادر...

نمی دانم انگاری تمامی فریادهای زندگی ام که در سکوت به سر می برند اینگونه فوران می زنند....

 

 

/ 17 نظر / 133 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نادر نریمان

خیر ببینی چه جایزه ای جایزه ای که توقعش نبود ، اما شیرین است اجر یعنی چی ؟ شاد باشید [گل]

هیچ هیچ

هر روز هر شب وقتی این نوای ملایم - که بی شک زمینی نیست _ مرا می کوچاند تا نا کجا! آه ...

جلالی

سلام مریم عزیز . درست مثل این حکایت را در مطب دکتری دید م که زنی نمی توانست ویزیت دکتر را برای بیماری فرزندش پرداخت کند و اقای منشی او را نپذیرفت . زن گریه کرد اما بی فایده بود و اورا از مطب بیرون می راند . من که تحمل چنین وضعی را نداشتم وزیت ان زن را حساب کردم و او با چشمهای گریان از من تشکر کرد اما بعد از گذشت دو سال هنوز وقتی به یاد او می افتم دلم فرو می ریزد . و اه می کشم . و این مشکلات حل نمی شود مگر با ظهور مولا .

فرشته کوچولو

از این داستان دلم به درد امد . و اشکم لغزید . این یک واقعیت تلخ است . به وب من هم سر بزن و نظر زیبایت را بده متشکرم

جلالی

سلام دوست خوبم .[بغل] از خودت برام بگو می خوام بیشتر بشناسمت . [چشمک][خداحافظ]

سعیده

ننویسم چه کنم مریم جان؟

جلالی

سلام خدمت دوست بزرگوارم . با اپ جدید در خدمت شما هستم در ضمن در قسمت پایین وب صفحه ای پزشکی قرار داد ه ام که جالب است امیدوارم مورد پسند قرار گیرد

بهزاد

سلام مریمی نمیدانم به دنبال چه هستی بقول خودت در این دنیای مجازی نمیشود به کسی اعتماد کرد من هم قبول دارم بهمین خاطر هنوز بعلت عدم شناخت کامل بتو اطمینان ندارن . اما گلکم این چیزه که میگویی درد است و یک درد فراگیر و کلی و چنین دردی درمان کلی میخواهد و آن چیزی نیست جز سوسیالیزم

فرزند آسمان

آبجی چرا اینقدر حرف دل آدما غمگین و سنگینه ؟؟؟؟ چرا آخه خواهر جون چرا ؟؟شایدم از سر عشق باشه نمیدانم نمیدانم نمیدانم که این شمع است میسوزد درون سینه ام؟ یا آتشی ویرانگر و جانسوز؟ گمانم میرود آتش نباشد شاید این امواج تب داریست از دریاچه غم از دلی خاموش و بی رنگ, که نم پس میدهد کم کم از این دیواره محکم از این دل, از سرای غم و این موج از نهاد خسته جانیست که شاید از سر پرتاب سنگ او شده ایجاد, شاید این ندای های های اوست, از آن اوست؟نمیدانم , نمیییییییییییییدانم ولی اینقدر میدانم که از قلبم به پیش آمد به مغز و بعد آن هم پوست, سراپای وجودم گر گرفت و سوخت یا رب این چه حالیست؟این چه حالیییییییییییییست خود نمیدانم , بار الهی من دگر سامان ندارم پنجه حتاک دوران زخم کرده این دل زار و نحیفم را دگر باران لطفت رخت بربست از دل صحرا ببین, ببین این چهره پیر و ترک خورده گواه درد جانسوزیست که برمیخزد از این قلب افسرده شده دریایی ازرزهای سرخ, که در زیر فشار بار غم اینگونه پژمرده دلم مرده دلم مرده خداوندا چگونه مانده ام مستعصل و تنها در این دنیا در این گیتی در این هستی, د

علی ادیب

میترسم فریاد بزنم از بس که فریادها را بر دار دیده ام کرکسها هنوز بالاتر دور میزنند منتظرند تا کسی با فریادش تبدیل به لاشه ای شاید چه میگویم من من که فریاد نمیزنم من که نمیخواهم لاشه شوم همه جا گلستان است کرکس نه همه جا بلبل است و من چه خائنم آرامشم را با خیانتم خریده ام سود کرده ام یا ضرر ؟ نمیدانم نمیدانم