جهان هیچ وقت از پس عدالت بر نمی آمد

جنسیت /محور تعریف تمام برتری ها شد

سود گرفتند با آنچه مردانه خطابش کردند

و جای شرف خالی ماند وقتی به همتشان زنانه ساختند و

مــــــــــــــردانه فروختند

دنیا پیشکش همان اولی ها و دومی هایش

مانده ایم در سومی بودنمان ...

پایبندیم به هرچه از گذشته آمده ... از سنت و دین گرفته تا نصیحت های پدر بزرگ

خدا را چنان به جان ِ مادرمان انداختند که با ترس حرف بزند

با ترس بنشیند ... با ترس بخوابد... با مرگ بیدار شود .............

برچسب زدیم / روشنفکری را به حلقمان ....

آنقدر قشنگ از آزادی به خورد ِ میکروفون ها دادیم که انگار بهشت که هیچ

دنیا زیر پای مادران است

و هیچ کس به گریه های شبانه پی نبرد ....

به چادری که تمام قد / تنش میکردند از کودکی ....

به سجاده ای که به خوردش میدادند قبل از آنکه اصلا خدا را بفهمد ........

به هجله ای که / که تنش به نام ِ دیگری می خورد

به بچه ای که / ..................

حالا

هنوز که مدرنیته را به جان سنت هایمان انداخته ایم باز هم سختمان می شود

بلوغ کرده ایم در آغوشی ...به شرط اینکه خواهرمان نباشد ..............

خوابیده ایم / به امید اینکه خواهر ِ رفیقانمان هم نیست ..........

همینیم ... باور کن همینیم .....

موهایش را می بندیم / نگاهمان را از قوسش هایش بر نمی داریم

موهایش را باز میکند .... نگاهمان را از / توبیخش نمی کشیم

و ادعایمان زیبا ترین قسمت اجتماعمان است ..........

وهیچ کس نمی فهمد زمان / به سنت های کسی رحم نخواهد کرد

روسری ها / روزی از اعتبار می افتند

و هیچ دختری در پس جنسیتش / به انزوا پناه نمی برد .....

هم آغوشی که / قبل و بعد از موعد ندارد

روزی می رسد

زن بی آنکه حتی در درونی ترین لایه های شخصیتش

نیازی به تایید مردانه ای داشته باشد / در اجتماع جولان می دهد

می رود ...می آید ... می رقصد ... می نوشد ....

و اخلاقیات را به همان اندازه محترم میشمارد که تفکرش میپذیرد

نه دست های زوری که جز تملک به هیچ چیز آلوده نیست

روزی می رسد

با احترام به تعصب انقضاء خورده ی شما

به خواست خودش هم آغوش می شود

به خواست خودش زن می شود ........

به خواست خودش زن مــــــــــــــــــــــیماند

و اصالت تفکرش را به تایید هیچ هنجاری نخواهد فروخت

.
.
.


مردانه های اجتماع این روز های من

کمی از سرتان این قفس را بردارید .... که از هزار روسری محکم تر بسته اید

بگذارید تفکرتان نفسی بکشد ..................

دنیای این روزها

دیگر برای هیچ قیصری دست نمی زند ......

/ 13 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید

سلام ومن میگویم دنیا در پس این آزادی به ظاهر زندانی نخواهد ماند و از قفس فساد مدرنیته بیرون خواهد پرید و پی نوکیو ها انسان خواهند شد. و عشق به مادر بال خواهد گرفت.... منتظر شما هم هستیم همراه با نظرات داغ و دلچسب امید از عادلانه

امید

سلام ومن میگویم دنیا در پس این آزادی به ظاهر زندانی نخواهد ماند و از قفس فساد مدرنیته بیرون خواهد پرید و پی نوکیو ها انسان خواهند شد. و عشق به مادر بال خواهد گرفت.... منتظر شما هم هستیم همراه با نظرات داغ و دلچسب امید از عادلانه

مهسا

سلام وبلاگ خیلی خوبی داری بمنم سری بزن

کمراس

کلا مزخرف و چرندیاته :-)

baran

ba ejaze man matn ro neeshtam to daftare khateratam.ke golchine behtarinhast,......

زوشا

نوشته های شما با روحیات و حالات امروزهای من بسیار همسانند آیا اجازه دارم آن ها را کپی کنم؟ اگر به من جواب ندید با اجازه سکوت را علامت رضا تلقی می کنم. ممنون از شما

آفتاب خاموش

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی بر قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید... ................ سلام دوست عزیز یه چیزهایی گفتی و نوشتی که البته نمیدونم تفکر خودته یا از کس دیگه است اما از هر کی هست مطمئنم که فقط داره واسه دنیا زندگی میکنه هر کس هست خودش رو تو قفس دنیا حبس کرده و فکر میکنه آزادی یعنی این!! دوست من سری که زیر روسری باشه و تنی که پوشش داشته باشه انسان رو محبوس نمیکنه این ظاهره که میبینی... خیلی وقتا همون سر و صورت به ظاهر محبوس و پوشیده که شما میگی آن چنان روحی آزاد داره که تا خود خدا پرواز میکنه دوست من فکر نکن آزادی یعنی اینکه مثلاً حجاب نداشته باشی یا اینکه تو بغل یه نا محرم باشی آزادی خیلی معنای وسیعی داره چرا آزادی رو اینقدر محدود میبینید؟ اصل این زندگی بر پایه عشق استواره دلی کز عشق خالی شد فسرده است... گرش صد جان بود بی عشق مرده است... اما چه عشقی؟؟ عشق دنیوی و عاشق جنس مخالف شدن؟ نه بخدا اینا نیست عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ که به عمری نتوان دست در آثارش برد به قول عراقی: اول قدم از عشق سر انداختن است جان باختن است و با بلا ساختن است اول اینست و آخرش دانی چیست؟ خود را زخودی خود بپرداختن است

آفتاب خاموش

ادامه نظر قبلی... خیلی دوست داشتم بیشتر از اینها باهات صحبت کنم اما افسوس که ای فضای محدود مجال نمیده اما همینقدر بگم که تمام محدودیتهای این دنیا محدوده هایی که خالقمون مشخص کرده ما رو آزاد میکنه از قفس دنیا و بدون آزادی که فقط منحصر به این دنیا باشه آزادی نیست از اونجایی که تمام این دنیا مثل یه نصف روزه(همون طور که تو قرآن میگه) پس آزادی هم که در انحصار دنیا باشه خیلی محدوده به دنبال آزادی با وسعت بیشتری باش مثل اینه که یه بیماری رو از خوردن بعضی چیزها منعش میکنن این منع آزادی نیست، که اتفاقاً آزادی و زنده موندنش در گرو همون محدودیت هاست... اگر گشایش دل خواهی از بلا مگریز که دانه میشود اینجا ز تیر باران سبز... موفق باشی منتظرتم دوست عزیز التماس دعا...[گل]

آفتاب خاموش

یه نظر کامل واست نوشتم نمیدونم رسید یا نه دوباره نوشتنش سخته اما خوشحال میشم به من هم سر بزنی به هر حال موفق باشی التماس دعا...