شهلا جاهد اعدام شد

ناراحتگریه

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم
آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش‌باورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

/ 1 نظر / 14 بازدید
هیچ هیچ

«انفجار لاشه» - اندیشه فولادوند: خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار این روح خسته هر شب جان کندنش غریزی است لعنت به این خود آزار سیگار پشت سیگار یک استخوان و صد میخ آن پرده را دریدند ناموس سایه بر دار سیگار پشت سیگار در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد پاشیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار بر سنگ فرش کوچه خوابیده بی سرانجام این مرده ی کفن خوار سیگار پشت سیگار صد صندلی در این ختم بی سرنشین کبودند مردی تکیده، بیزار سیگار پشت سیگار تصعید لاله ی گوش با جیغ های رنگی شک و شروع انکار سیگار پشت سیگار این پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند بدرود دست و گیتار سیگار پشت سیگار مردم در این رهایی در کوچه های بن بست انگار ها نه انگار سیگار پشت سیگار ماسیده شد تلافی بر میله میله پولاد در یک تنور نمدار سیگار پشت سیگار مبهوت رد دودم، این شکوه ها قدیمی است مومن به اصل تکرار سیگار پشت سیگار لخت و پلید با اخم کنج اتاق تاریک در بستری گنهکار سیگار پشت سیگار صد لنز بی ترحم در چشم شهر جوشید وین شاعران بیکار سیگار پشت سیگار