همراه زندگیم میلادت مبارک

  

              

   که میلادت نزول خجسته ی باران باد

بر تشنگه گی خاک

و طلوع آفتاب

بر سماجت ظلمت

شکوفه ی تبسمی

بر لبان ِ دل تنگی

و جلوه ی ستاره ای

در مه گرفته گی این افق

 

 

 

 

/ 23 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منتظر

منتظر

چنان زلال شده ام که سايه ندارم ديگر ديگر حجاب خورشيد نی ام بر گرده ی زمين خود نور شده جانم. بازتاب تو نه توی تو ام اکنون دمی ديگر تنها دمی ديگر به همنشينی ات اگر رخصت ام دهی حاجت هيچ واژه نيست به بيانم جذب تو می شوم و می شوم منِ تو...

منتظر

وقتی که بيايی خارو خاشاک سرما را از حياط پاييز می روبم پنجره را می گشايم و هی نفس می کشم و منت هيچ بهاری را نخواهم کشيد

منتظر

سلام ممنون از محبتت شاد باشی

منتظر

من متولد شدم متولد شدم امروز و برخاستم صدای گام ها را می شنوی

منتظر

گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست ور تو پنداری مرا بی​تو قراری هست نیست

منتظر

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

منتظر

بيا نگاه هامان را پرواز دهيم پی ستاره جستن هر که بيشتر ستاره ورچيد شعر را ميهمان او باشيم سر مست که شديم می رويم تا زير ستاره ی صبح کوره مان را پر می کنيم از لطافت سحر و بر می گرديم

منتظر

حالا نوبت توست تا زخمه ای از سر پنجه جدا کنی و هراس از دلم بزدايی توانت را ديده ام آب که از سر انگشتت می چکد به زمين نرسيده می ترکد هزاران مرغ از ميان انفجار هر قطره پر می کشند بی آنکه صدای پر کشيدنشان را گوشی جز گوش من شنيده باشد