بقیه داستان

سلام دوستان ببخشید که چند روزی نبودم.

در سال 1983 ، در سن پنجاه و یک سالگی ، با داشتن چهار فرزند ، گوش درد عجیبی رفتم ، پزشکان دلیل آن را گشف کردند : سرطان  حنجره .  اما به من اطمینان دادند که لازم نیست تمام حنجره ام را بردارند . بعد از جراحی ، وقتی چشم باز کردم ، از سرما  می لرزیدم و شدیدا به پتو احتیاج داشتم . دهانم  را باز کردم که پرستار را صدا کنم ، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.  صدایم را از دست داده بودم . یک    سال بعد طول کشید تا حرف زدن  از راه مری را یاد  گرفتم . هوا را به درون مری میکشیدم و کلمات را به دقت بیرون می دادم. صدای جدیدم هیچ آهنگی نداشت . بی صدا میخندیدم و بی صدا می گریستم. یک بار که به تلفن جواب دادم ، طرف مقابل گفت :(( تو چی هستی ، یک جور آدم آهنی هستی؟))فکر می کنم برای سیگار کشیدن تاوان سنگینی پرداختم ، اما حداقل زنده و کلی دور از سیگار بودم. در سال 1990 ، پزشکان متوجه شدندکه سرطان  به سمت راستم سرایت کرده است. در بیمارستان از خود می پرسیدم : (( چرا من؟)) بعد فکر کردم شاید این مجازات بازیگر شدن بود و با خود می گفتم :((ببین چند نفر را به سیگار کشیدن ترغیب کرده ای)) با خود عهد کردم که اگر زنده ماندم علیه سیگار حرف بزنم. عمل جراحی بسیار دردناک بود . هنوز هم اغلب اوقات درد دارم . سعی می کنم به مرگ در اثر سرطان فکر نکنم . اما احتمالش وجود دارد.                                                                   

همین اواخر یک شب سه دختر نوجوان را دیدم که منتظر اتوبوس بودند . آتش سیگارشان مثل کرم شب تاب می درخشید . گفتم : ((خانم ها ، اجازه بدهید خودم را معرفی کنم)). قار قار صدایم آنها را وحشت زده کرد. گفتم :((وقتی به سن شما بودم سیگار می کشیدم . شاید برای شما مهم نباشد که در چهل سالگی تان چه اتفاقی بیفتد . می دانم مهم نیست، چون برای من هم نبود. آن روزها فقط دلم می خواست بی پروا و فریبنده باشم مثل بازیگر تبلیغات ، اما آن تبلیغات به این منظور تهیه می شوند که شما را تحت تاْ ثیر قرار دهند. من این را خوب می دانم ؛ چون خودم به تهیه آن کمک کردم)). در مورد حرفه بازیگر تبلیغی و بیماری سرطان برایشان حرف زدم . بعد یقه ام را کنار زدم و گفتم :(( نگاه کنید ! این مری من است ، از این جا تنفس می کنم ، می بینید حالا چقدر فریبنده ام؟))                                              

آنها را ترک کردم در حالیکه چشم هایشان گرد شده بود . نمی دانم آنچه را که می خواستم بگویم فهمیدند، یا نه. جوانان باید تصمیم بگیرند . فقط امیدوارم مثل تصمیم گیری من این قدر طولانی نشود.                                                                                                

  به امید روزی که هیچ عزیزی سیگار روشن نکند بیایید سیگارتان را یک بار برای همیشه خاموش کنید. خواهش می کنم به سلامتی خود فکر کنید به آینده تان ، به امید  آنروز....                                                            

                                                            

                    

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
Bitter Coffee

سلام ... باور کن به آينده نميشه فکر کرد ...

مانته آنا(دختر زرتشت)

درود بر شما ..تاسف بر انگيزه..!! متاسفانه هيچکس همنمی خواد عبرت بگيره ... مرسی خبرم می کنيد تشريف بياريد اونورا

gasedak

مريم خانوم سلام اميدوارم که هميشه اموزنده بنويسی ............... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ./ عشق داند که در اين دايره سرگردانند

mahnaz

سلام مریم خانوم.ببخشید که یه کم دیر شد.خوب واما نظر. اولا که یه دختر نوجوون مگه چه قد تجربه داره ر از شوروهیجان واحساس تو این دوران حساس که اصلا یه موقه هایی آدم نمیفهمه داره چی کار میکنه شاید اگه کسی بود راهنماییش کنه این بلا به سرش نمیومد به هر حال ماها همیشه باید سعی کنیم از استعدادهای که خدا در وجودمون قرار داده وکم هم نیستن استفاده درست بکنیم واینکه به عاقبت کارامون فکر کنیم واینکه اگه قدمی برداشتیم که در اون به بقیه ضرر رسید شاید همون ضرر روزی یقه خودمونو بچسبه .وهمه اینا عبرت هست برای ماها.موفق باشید.