سلام دوستان

گاهی اوقات که تو خیابانها سر چهاراهها نگاهی به کودکانی خیابانی که می اندازم نمیتوانم نسبت بهشون بی توجه باشم... همه میگویند اینها برای یک گروه کار میکنند. نباید بهشان کمک کرد. یا اینکه پدر و مادرشان معتاد هستند و یا عادت به این کار دارند.. اما من نگاهم به آنها نگاهی به یک گدا نیست نگاهم به درون آنهاست که در درون آنها در اون قلب کوچکشان چه میگذرد. گاهی خودم را جای آنها با همان لباس و سر وضع و یه کاسه در دست میگذارم و وقتی میبینم که کودکانی هم سن خودشان در ماشینهای مدل بالا با لباسهای شیک که با نگاهی متعجب به سراپای آن کودکان را نگاه میکنند قلبم درد میگیرد. که آن کودک چه احساسی دارد . چرا باید با همه کودکی که دارد و باید بازی کند سر چهارارهها به پدران و مادران آن بچه شیک ها با حسرت نگاه کند و باچشمان التماس کند که شاید سکه ای در کاسه آنها بیاندازد اما آیا کسی میداند در دل کوچک آنها چه درد بزرگی نهفته است.. آنها با قامت کوچکشان تجربه های مردان و زنان بزرگی دارند. دلم برای دختر کوچولوها خوشگل که وقتی آنها را مرتب تجسم میکنم می بینیم که چقدر خوشگلند میسوزد. به آینده آنها وقتی نگاه میکنم که معلوم نیست چند وقت دیگر سر همین چهاراهها از کدام خانه سردر بیاورند و یا کدام ماشین سوارشان کند.. اخه چرا؟؟؟؟ مگر این کودکان چه گناهی کرده اند که آینده ای وحشتناک در انتظارشان نشسته .. آینده ای مثل عقابی سیاه که منتظر طعمه های فراوان نشسته.... چرا همیشه باید با نگاهی پر از تنفر به آنها بنگریم. چرا هیچگاه نخواستیم بدانیم در قلب کوچکشان چه میگذرد . آنها گناهی ندارند... وقتی میبینم ماشینها با دیدن آنها شیشه هایشان را بالا میکشند و کمی جلوتر میروند و با این کارشان به آنها میگویند گم شو دلم میشکند.. و یا وقتی میبینم بعضی ها شروع به حرف زدن با آنها میکنند و شروع به مسخره کردن و زیر سوال بردن شخصیت آنها میکنند قلبم به درد می آید... چرا یکی نیست بگوید آهای انسانها اینها از نوع خودمان هستند ... اینها هم انسانند... اینها هم قلب دارند.. احساس دارند... آرزوهایی زیبا دارند... اگر کمکشان نمی کنید حداقل دل کوچکشان را نرنجانید شاید آن لحظه به شما لبخند بزنند ولی درد بزرگی را برای همیشه در قلب کوچکشان جای می دهید... نمیدانم چطور احساسم را بنویسم و از اینکه از لحاظ ادبیات ضعیف هستم مرا ببخشید اما اینها فقط حرفهایی می باشد که من در تنهایی خودم میگویم............

 

 

آهای شما که درد و غم ندارین

پیش کسی قامت خم ندارین

سکه خوشبختی به نام شماس

غصه نان بیش و کم ندارین

بچه های خیابونی

بیتابن از سرگردونی

مهاجرای شب زده

کجا برن به مهمونی

چیکار کنن زمستونی

زندگی با همه خوبیش

واسه شون دنیای زشته

نمی دونم دست تقدیر

واسه اونا چی نوشته

یکی خوابه یکی بیدار

یکی سالم یکی بیمار

یکیشون تنش رو خاکه

یکیشون سرش رو خشته

آة ای خدا که اسم تو تنها دوای درده

کی میشه این چرخ فلک به کامشون بگرده

گفتی منو صدا بزن تا برسم به دادت

ببین غم این آدما منو دیوونه کرده..............

/ 42 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره *تک ستاره اسمان دل *

سلامممم مريم جونم مرسی از نصايح پر محبتان واقعا من به همه ی حرف هايتان اعتقاد دارم و يک کامنت در وبلاگ بابای نوشتم بريد بخونيد قشنگ توضيح دادم

bahareh

دریاست آسمان دیرینه سالهاست که در دیدگاه من- شبهای مهتاب چو دریاست آسمان وین تک ستاره های درخشان بیشمار سیمین حبابهاست که بر سطح آبهاست در دیدگاه من این ماه پرفروغ که بیتاب میرود سیمینه زرورقیست که بر آب میرود رخشان شهابها که پراکنده میخزند. در دیدگاه من دریاست آسمان و ندارد کرانه ای جز بی نشانگی از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای گفتم شبی بخویش : این آسمان پیر بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام دنبال ناخداست پس ناخدا کجاست؟ در گوش من چکید صدائی که نرم گفت:

*تک ستاره اسمان دل*(بهاره)

سلام مريم جون وای چه حالی به ادم می دهداين اهنگ من عاشق اين اهنگ هستم وای مريمی خيلی خوشگل اين اهنگ واقعا لذت بردم دوستت دارم عزيزم

حامدفردین

سلام خدمت آبجی مريم خودم...ممنون که سر زدی..در مورد آهنگها هم بگم..که اولا آقا ياسر از دوستان من هست..و اگه اون آهنگ برای شما آشنا بوده واسه اينه که قبلا روی وبلاگ من بود...بعدش هم من خواستم واسه تولدم يه آهنگ شاد انتخاب کنم..که هوز موفق نشدم..ولی چون شما ميگی حتمنی عوضش ميکنم....به داداش گلم هم سلام برسون و بگو...شما بزرگ مايی اگه بگی بمير می ميرم...من فدای شما دوستای گلم هم ميشم....روز ۱۷ ارديبهشت هم کاری کنم کارستون...به خدا من از کسی کينه ندارم...قربون همتون ...بای

mehrdad

در پستوی دلم عشقی پنهان کرده ام . که قصه طول و درازی دارد . ...به خلوت شبهايم بيا . لازم به گفتن نيست . ...گوش کنی خواهی شنيد . ...به اين کرانه که ميايم . فی البداهه هايی ميايد . که بر دل تنگم می نشيند . / اپریل 2005 ./...///

مائده

سلام ابجی مريم نازم فعلا که بابايی نيست رفته بيرون هنوز نيومده و منم فردا ظهر کلاس دارم گفتم يه چند تا وبلاگ برم سری بزنم و احوال پرسی راستی ابجی يه چيزهايی شنيدم و بقول سپيده چه شود تاريخی که عمو شهرام گفته و شيرينی که شما بايد بدی-- ابجی واست تو سايت هم نوشتم قربون صدای نازت--- فعلا خدا حافظ...(مائده)

حامدفردين

سلام آبجی خانوم..امروز صبح بيکار بودم...اومدم تو نت تا يه سری به دوستای گلم بزنم....حتمن داداشی الان سر کاره..جون من وقتی اومد..يه خسته نباشی تر تميز از طرف من بهش بگو...راستی اينجا طبيعت بکر زياد داره....جون ميده واسه عکاسی....حيف که من ترم آخرمه..ولی اگه بشه مخ داداشی رو ميزنم...ميارمش اينجا..و کلی باهاش صفا ميکنم....هر روز ميريم کله پاچه...وای کبابهای بروجرد هم که خيلی معروفن..تازه لبنياتش هم حرف نداره.....واسه شما هم ترخينه مياريم...يه آشی ميشه باهاش درست کنی که نگو...دوغ وای ..دوغش خيلی باحاله....چه رودخونه هايی..چه کوهی...چه سی و سه پلی...وای تخت جمشيدش هم خيلی معروفه....حتمنی با داداشی بگو بياد يه سر اينجا...

*تک ستاره اسمان دل*

چكاوك كجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدكم پشت كدوم سد سكوت پر ميكشي چكاوكم چرا به من شك مي كني، من كه منم براي تو لبريزم از عشق تو و سرشارم ازهواي تو دست كدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو پشت كدوم بهانه باز پنهون كنم هق هقمو گريه نمي كنم نرو ، آه نمي كشم بشين حرف نمي زنم بمون ، بهت نمي كنم ببين سفر نكن خورشيدكم، ترك نكن منو نرو نبودنت مرگ منه، ياري اين سفر نشو نذار كه عشق من وتواينجا به آخر برسه بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه نوازشم كن و ببين عشق ميريزه از صدام صدام كن وببين كه باز غنچه ميدن ترانه هام اگر چه من به چشم تو كمم، قديميم، گمم آتشفشان عشقم و درياي پر تلاطمم

*تک ستاره اسمان دل*

هرروز كه مي گذرد كسالت ايام را بيشترمي بينم شاد زيستن هنري است خاص بي هنران ! و خردمندي انتهاي آگاهي بشريت است .... هنر مند كيست ؟ آيا شادي هنر است يا بي هنري شاديست؟! اسير تئوريها ، در فاشيسم آزاديخواهي به اندوخته دروني خويش خيانت مي كنيم . واقعيت ، مطمئناٌ در كسالت نيست ! اما چه كنم ؟ رخوت بهار مرا مي ربايد ....! دچار روز مرگي شده ام!

ساغر

سلام......وبلاگ زيبايی داری ...دوست داشتی به من يه سر بزن....آسمون زندگيت هميشه آفتابی