دلم حال هوای دیگری می خواهد

به قول یک دوست دلم میخواهد بگذارم احساس هوایی بخورد

گاه چنان فرو می روم در انزوای خویش

گاه دلم می خواهد پرواز کنم

اما با کدامین بال ؟؟!!

می نویسم

اما از چه

تو بگو از چه بنویسم

از آنچه در خاطرات گذشته ام به جا مانده

یا از حال که خود نمیدانم کجای این زنده گی ام

اصلا نمی دانم حتی جایگاهم کجاست

چیستم ... کیستم

باور می کنی نمی دانم

باور کن.....

همچنان در این میانه ی زنده گی گم ام

اسیر

این روزها اسیر دنیا شده ام

من هیچ وقت دنیایی نبودم

و دوست ندارم دنیایی باشم

اما این روزها چسبیده ام به دنیا

و این مرا از خود بیزارمی کند

مرا از خودم دور می کند

 

دیگر از چه بگویم

از چه می خواهی بدانی

از چه؟؟

از تنهایی هایم

از دست و پا زدن هایم

از چه؟؟

می آیی

می روی

خودت هم نمی دانی چه می خواهی

 

این هم یک پریشان گویی دیگر

 

 

 

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

سایت بسیار زیبا و محشری دارید . نمیدونم چطوری احساسم رو بگم نهایت احساس تشکر فراوان از شما به خاطر دست نوشته هایتان

رامين

و كسي همين پريشان گويي را با سكوتش فرياد زد... و البته كسي نشنيد جز خودش...

m

لب خاموش . . . امشب به قصهء دل من گوش میکنی ، فردا مرا چون قصه فراموش میکنی ! دستم نمیرسد که در آغوش بگیرمت . . . ای ماااااه . . . با که دست در آغوش میکنی ؟!!![گل]

جواد نژاد باسعیدو

سلام مریم جان شما خوبی ؟ وبلاگ قشنگی داری مریم خوشحال میشم به من هم سری بزنی قربانت جواد

مهرزاد

اين شرح حال خيلي از ماهاست ... موزيك وبلاگتون فوق العاده زيباست[گل]

پرنده آتش

سلام میریم جان خوبی ؟ اوضاع رو به راهه ؟ پنجره رو باز کردی ببینی وقتی احساس هوه می خوره چطور همه وجودت درخشان میشه ؟

گاهی از زمین زمان دلم می گیرد می خواهم سر به تن کسی نباشد دلم می گیرد گاهی یاس می شوم ناامید نا امید خدایا به فریادم رس . فراموشم نکن گرچه از یاد می برمت . دلم می شکند دلم خاطره در هوای خاطره های پرپر می شود . احساسی نیست مریض مریضم کنج بی کسی می نشینم زار می زنم خدایا تو ببین تو بدان تو درمانم کن . به فریادم نرسی می میرم میشوم مرگ قلبی .مرگ بی کسی . تنهای تنها دستخوش خاطره ها .