زنی پشت پنجره تنهایی

 

 

در پس این پنجره ها
زنی می نشیند با دلی پر زغصه
زنی می نشیند غمگین
که
دو خط شعر تمام دلخوشیهای اوست
زنی که روح زخمی اش درد  می کند
زنی که تار و پودش از هم گسسته است
زنی که در نگاهش
موج موج غم نشسته
و در گلویش بغضی تلخ
که فرصت ترکیدن ندارد.....
زنی که
در سینه اش چیزی می خورد ترک
بس که خسته است
گاهی حتی نفس هم نمی کشد
اونقدر با احتیاط عبور میکند از
این زندگی
که مبادا وجودش باعث آزار شود....
زنی
که انگاری
مرگ بر سر او شرط بسته است....
او می نشیند پشت این پنجره
که
بوی دوست آنسوی پنجره پیچیده است
و
دو خط شعری
که همه دلخوشیهای اوست.....
.
.
.

/ 4 نظر / 5 بازدید
saeide

سلام مریم عزیز[گل] بلاگت پر از احساسه در واقع پر از شعره.ممنون که سر زدی[گل] با اجازه ات لینک می کنم[گل]

عاشقت

شب آمد و دلدار نيامد چه كنم؟ مونس اين دل بيمار نيامد چه كنم؟ سالها در پي و در دست كلاف است هنوز يوسف، امروز به بازار نيامد چه كنم؟ خيلي عاشقتم [گل]

شهریار

سلام[گل] شعر زیبایی بود و لذت بردم. باز هم خواهم آمد. به خلوتکده تنهائیم دعوتت میکنم. خوشحال میشم رد پای سبزت رو ببینم. شاد و شادکام باشی[گل][گل][گل]

شهریار

گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون نیش آن خار که از دست تو در پای من است رخت بر بست ز دل شادی و هنگام وداع با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است.. ادامه دارد....